بابا عبدالله، گلزار و جامعه ی مادی گرای ایران

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه مي كردم    ... (معینی کرمانشاهی)

آقا عبدالله ، پیرترین رفتگر تهرانی که از 11 سالگی کار کرده و ماهی 200 هزار تومان حقوق می گیرد

"اگر یک خط به صورت محمدرضا گلزار بیفتد کارش تمام است "
 امیر جعفری در گفت وگو با سینمای ما حرفهای جالبی درباره ماجرای دستمزد میلیاردی محمد رضا گلزار زده است.
جعفری گفته : همه جا را پر می کنند كه محمد رضا گلزار یک میلیارد تومان دستمزد می گیرد ، خب بگیرد. یک میلیارد که پولی نیست . اگر خدایی نکرده برای او مشکلی پیش بیاید و یک خط در صورتش بیفتاد کارش تمام است ولی اگر به طور مثال برای یک حسابدار اتفاقی بیفتد او می رود و کارش را انجام می دهد.
 وی درادامه گفته : کسی که ماهی ۷۰۰هزار تومان حقوق می گیرد از کسی که سر یک پروژه یک میلیارد تومان دستمزد می گیرد اوضاع بهتری دارد.چون می داند ماهیانه این حقوق را می گیرد بیمه است بیمه بیکاری می گیرد بازنشسته می شود می تواند وام بگیرد....باید این دستمزدها را تقسیم به روزهای بیکاری بازیگر کرد آن وقت ببینند ماهیانه چه قدر می شود و کسی که این در آمدها را دارد چه خرجهایی راباید بکند چون مردم از او توقع دارند.

http://www.shafaf.ir/fa/pages/?cid=61347

این مطلب را وقتی در یکی از سایتها خواندم بسیار آشفته و دلگیر شدم. نه برای یک میلیارد دستمزد یک پسر خوشتیپ. برای اینکه یک بازیگر مثل امیر جعفری سواد حساب کردن ندارد. آقای جعفری یا نمی داند یک میلیارد چقدر است یا ماشین حسابش خراب است .

کارمند ساده ای  که در ماه 700 هزار تومان حقوق می گیرد در 30 سال کار مفید خود جمعا 252 میلیون حقوق خواهد گرفت. حال تصور کنید یک پسر خوشتیپ سالی یک فیلم بازی کند و فقط و فقط به خاطر ترکیب صورت زیبا و اندام سینما پسند چهار برابر حقوق یک عمر یک کارمند را دریافت کند. یعنی ماهی در حدود 83 میلیون تومان. این آدم اگر در عمر خود سه فیلم بازی کند، می تواند حقوق کارمندان یک اداره را چند سال تامین کند .

حال بحث بر سر حقوق بازیگر و کارمند نیست، بر سر این است که سرازیر کردن ناگهانی این مبلغ هنگفت در بازار و عدم تناسب زندگی اقشار مختلف چه ضربه ای به ریشه های جامعه وارد می کند.

وقتی پسر 20 ساله ی همان کارمند که تازه دانشگاه رفته و ماهی حد اکثر 100 هزار تومان از پدرش پول تو جیبی میگیرد، می بیند همین بازیگر محبوب ماشینی سوار شده با مبلغ 100 میلیون تومان(یعنی معادل 15 سال کار شرافت مندانه پدرش) چه حسی به او دست می دهد؟

تازه این جوان، می بیند اگر خودش درس بخواند و شاگرد ممتاز دانشگاه بشود و بعد از تحصیل شعلی هم پیدا کند و حقوق مناسب بگیرد، بر فرض ماهی 2 میلیون تومان حقوقش خواهد بود که بازهم با درآمد آن پسر خوشتیپ فاصله نجومی دارد.

تازه من یک خانواده ی متوسط جامعه(کارمند) را در نظر گرفتیم با پسری درسخوان و با هوش، رتبه ی ممتاز،  شغل عالی و پر در آمد که اینها در جامعه امروزی امری بعید است.

آقای جعفری! شما نفس ات از جای گرم بلند می شود که می گویی:" همه جا را پر می کنند كه محمد رضا گلزار یک میلیارد تومان دستمزد می گیرد ، خب بگیرد. یک میلیارد که پولی نیست". بی زحمت سری به خیابان های میانی- نه پایین شهر- تهران بزنید. آنوقت فکر کنم بفهمید یک میلیارد چیزی هست یا نیست.

بر فرض هم که روی صورت این پسر خوشتیپ خطی بیافتد. چه از جامعه کم می شود؟ مگر ارزش این آقای نابازیگر! از پیر ترین رفتگر شهرمان(آقا عبدالله) که شب از بی غذایی در وسط خیابان افتاد و اگر خبر نگار مهر به دادش نمی رسید معلوم نبود صبح زنده بود یا مرده،  بیشتر است؟

مگر ارزش این پسر خوش هیکل، از میلیون ها پدری که شبانه روز برای سیر کردن شکم بچه های خود می دوند و چند شیف کار می کنند و آخر شب در راه خانه چهار مسافر سوار می کنند که پول بنزینشان در بیاید بیشتر است؟ پدرانی هستند که زیر این آفتاب سوزان تابستان ، صورتشان می سوزد، گرمازده می شوند ولی مثل ماشین و از ماشین بهتر کار می کنند . اما این آقای نابازیگر! با چهره ی برنزه کرده و انواع و اقسام کرم ها را زده، از 1000 تای این مرد ها بیشتر دستمزد می گیرد. حتی از بسیاری از بازیگران هم قشر خود هم درآمدی بیشتر دارد.

آقای جعفری! شما ظاهرا حادثه ای بد تر از خط روی صورت افتادن ندیدید که گفته اید :" اگر خدایی نکرده برای او(گلزار) مشکلی پیش بیاید و یک خط در صورتش بیفتاد کارش تمام است ولی اگر به طور مثال برای یک حسابدار اتفاقی بیفتد او می رود و کارش را انجام می دهد."

ولی اگر آقای گلزار جفت پاهایش بشکند، می نشیدن در منزل و می خورد و می خوابد تا پایش خوب شود و در این مدت می تواند روی پیشنهاد هایی که برای دوران بعد از بیماری یا حادثه ، که برای او رسیده فکر کند و بعد از خوب شدن بیشترین مبلغ را انتخاب کند. اما اگر این حسابدار پایش بشکند، مجبور است در خانه بماند و نمی داند بعد از اینکه پایش خوب شد ، به خاطر غیبت یک ماهه شغل اش را از دست داده یا نه!

راستی آقای جعفری شما حرف از بیمه و وام زدید و گفته اید :" کسی که ماهی ۷۰۰هزار تومان حقوق می گیرد از کسی که سر یک پروژه یک میلیارد تومان دستمزد می گیرد اوضاع بهتری دارد.چون می داند ماهیانه این حقوق را می گیرد بیمه است بیمه بیکاری می گیرد بازنشسته می شود می تواند وام بگیرد..."

راستی کسی با ماهی 83 میلیون تومان پول چه بیمه ای می خواهد ؟ چه بیمه ای مهم تر از حساب بانکی اش؟ چه وامی می خواهد با داشتن ماهی 83 میلیون تومان دستمزد؟ بیمه و وام متعلق به کسانی است وقتی بیمار می شوند (یک سرما خوردگی ساده) توان پرداخت نسخه ی 40 – 50 هزار تومانی را ندارند و بیمه کمکی به آنها می کند .

البته مقصر در بوجود آمدن چنین پدیده هایی نه گلزار است نه جعفری و  نه هیچ فوتبالیست و خواننده ای؛ چون هیچ کس از پول بدش نمی آید. شاید برخی تهیه کنندگان، باشگاه های ورزشی و ... را مقصر بدانند. اما در نهایت همه ی این عوامل بر می گردد به روحیه ی جامعه  ایرانی و اخلاقی که رو به انحطاط رفته و همه چیز مادی شده و همین تیشه به ریشه ی خود جامعه می زند.

زی تیر نگه کرد و پر خویش برآن دید/ گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

دوستان عزیز! ماجرای آقا عبدالله، پیر ترین رفتگر تهران را از لینک های زیر بخوانید:

قصه رفتگر از مهر شروع شد و به آخر رسید/ بابا عبدالله به خانه‌ برمی‌گردد

پیرترین رفتگر پایتخت بازنشسته و صاحب خانه شد

پیگیری وضعیت پیرترین رفتگر پایتخت در شورای شهر

حال مسن ترین رفتگر پایتخت خوب و به سرکار بازگشته است

برای پیرترین رفتگر شهرمان دعا کنیم/ پیرمرد کم کم دارد به آرزویش نمی رسد!

خبرگزاری مهر؛ سردار طلایی و آقا عبدالله!

گزارش تصویری/ پیرترین رفتگر تهرانی

اولین بار که ماشین حمل مکانیزه زباله دیدم ترسیدم بیکار شوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:26  توسط عطا نويدی  | 


یک روز خوب در کنار استاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:50  توسط عطا نويدی  | 


از ماجرای ربنا تا ...

حضور در قلب مردم ممنوع

ماجرای پخش نشدن ربنای استاد شجریان مساله جدیدی نیست . همه خوب می دانند به چه دلیل این ربنا دیگر پخش نمی شود و در واقع اگر پخش می شد مساله ی عجیبی بود. اما جالب تر از اصل ماجرا حاشیه های آن است. خبر گزاری فارس با همتی عجیب و غریب هر روز یک پرونده درست می کند و تا کنون دو بار لینک اول صفحه ی اصلی این خبرگزاری بر علیه شجریان بوده و تا کنون دو مرتبه هم نظرات مردم را منتشر کرده. از مهندسی که تمام هارد کامپیوترش را از صدای شجریان پاک کرده تا آدمی که تمام نوارها و سی دی های شجریان را توی سطل زباله ریخته!

بگذریم، ... اما! خبرگزاری ایلنا گفتگوی کوتاهی با میر باقری (معاون سابق سیمای ملی) انجام داده که میرباقری در باره عدم پخش ربنا گفته شجریان به دلیل مواضع ضدانقلابی که گرفته است و مواضع بدی که در رابطه با مردم خودش گرفته است؛ دیگر صلاحیت کافی برای حضور در قلب مردم را ندارد. او؛ خودش چهره خود را مخدوش کرده است. ما امیدوارم که همچنان که فرصت باقی باشد تا ایشان بازگردند تا نظام هم دست لطف خود را برسر ایشان بکشد.»

در این نوشته نکاتی وجود دارد که عرض می شود. اما در همین روز (دوم شهریور) خبر دیگری مربوط به میر باقری بود که خلاصه اش به این شرح است رئيس سازمان صداو سيما، علي دارابي را به‌عنوان معاون جديد سيماي رسانه‌ي ملي معرفي و از خدمات 6 ساله ميرباقري در اين حوزه تشكر كرد.»

از این دو پاراگراف می شود فهمید احتمالا قرار است در دولت و صدا و سیما یک وزارت خانه و یک معاونت با عناوین «وزارت حضور در قلب مردم» و «معاونت محترم تشخیص صلاحیت حضور در قلبها» ایجاد شود تا از این پس هر کس خواست خواننده و هنر پیشه شود اول از این وزارت خانه و معاونت مجوزهای مربوطه را دریافت کند.

البته می توان برای کنترل قلب مردم هر هفته از آنها نوار قلبی مخصوص گرفت تا ببینیم چه کسی وارد قلب آنان شده و اگر رد پای  کسانی مانند شجریان در نوار قلبی پیدا شد بلافاصله جریمه شوند و مبلغ جریمه نیز به حساب وزارت حضور در قلب مردم واریز شود.

در ضمن بهتر است برای هدایت قلب مردم به سمت درست هر از چند گاهی به استاد علیرضا افتخاری(علیرضا افتخاری سابق) لوح و تندیس شایستگی حضور در قلب مردم داده شود.

من همیشه جانب تعادل را در نوشته ها به کار گرفته ام ، اما پخش شدن یا نشدن ربنا اینقدر در جامعه حاشیه داشت که حیفم آمدم من هم ننویسم . از اظهار نظر های نمایندگان فرهنگی مجلس که شجریان را ...(!) خطاب کردند گرفته تا صحبتهای میرباقری برکنار شده!

 یک کودک به جای شجریان!

موسوی

جالبترین قسمت ماجرا این است که شبکه دوم سیما به جای ربنای استاد شجریان ، صدای یک کودک را پخش می کند که با همان فرم و حالت شجریان ربنا را می خواند. در اینجا چند نکته قابل توجه است:

اول: این دقیقا مثل همان خواننده های پاپ شده که مثلا می خواستند صدای ابی را پخش نکنند می آمدند یک کپی از ابی می آوردند که نه خودش بود نه ابی! حالا یک بچه را به جای شجریان آوردند که نه خودش می فهمد چیست نه اینکه به گرد پای صدای استاد آواز ایران می رسد.

دوم: همه با شنیدن صدای این کودک یاد صدای استاد شجریان می افتند. بنابراین باز مردم باز به سراغ نسخه اصلی می روند.

سوم: صدا و سیما با این عمل به زعم خودش استاد آواز ایرانی را تحقیر کرده که یک کودک بهتر از توست و برای ما قابل قبول تر. ولی نمی داند با این کار مردم تازه می فهمند اینها چون کسی را نداشتند مثل استاد در اوج آنگونه بخواند از یک کودک کمک گرفتند تا اوج صدایش کمی به استاد برسد.

چهارم اینکه : این کودک وقتی بزرگ شود و بداند صدایش به جای صدای چه کسی پخش می شد قطعا شرمسار خواهد بود.

کمی برای افتخاری!

رفتن یا نرفتن ، مساله این است

ماجراهای علیرضا افتخاری این روزها بسیار هیجان انگیز شده. این خواننده ایرانی که اخیرا در برخی از خبرگزاری ها با عنوان استاد(!) از وی یاد می شود، هر روز حاشیه جدیدی دارد و به قول یکی از مجله ها افتخاری «استاد ِ حاشیه ها» ست. پس از خوش و بش و در آغوش گرفتن یکی از مسئولین، بسیاری از منتقدین بر او تاختند و متعاقبا افتخاری هم پاسخ داد: «ایشان محبت خود را ابراز کرده و هر کسی که به من بحبت کند اورا در آغوش می گیرم»

چند روز بعد در سایت خبر آنلاین رنجنامه ی مفصلی از این خواننده منتشر کرد که در آن بر هرکس توانسته حتی رئیس دولت هم گله کرده است! افتخاری در این مطلب گفته : به خاطر فشارها، ایران را به قصد فرانسه ترک می‌کنم و در هنگام رفتن هم برای رئیس دولت نامه خدا حافظی می نویسم. افتخاری همچنین در قسمتی از این گفتگوی طولانی در پاسخ به اینکه اگر فضا و شرایط به نوعی مناسب شود و مسئولان نیز در رفتار خود تجدید نظر کنند، قید رفتن به خارج از کشور را می‌زنید، قدری مکث کرد و با ناامیدی گفت: «بعید می‌دانم اما باید دید چه پیش می‌آید.»

علیرضا افتخاری: به خاطر فشارها، ایران را به قصد فرانسه ترک می‌کنم (لینک خبر آنلاین)

جالب اینجاست افتخاری چندی بعد از این مصاحبه ، آن را به کلی رد کرده و به قول معروف زده زیر همه چیز! و در خبر گزاری فارس مهاجرت خود را به فرانسه به کلی تکذیب کرده است.

جالب اینجاست که خود خبرگزاری فارس هم برای اینکه فردا افتخاری زیر گفته هایش با فارس نزند و چون از سابقه ی تکذیب های  او اطلاع کافی دارد در اقدامی جالب لینک صوتی این مصاحبه را هم در همان صفحه قرار داده است. افتخاری چندی پیش هم اعلام کرده بود قرار است از ایران به فرانسه برود ولی چند روز بعد این ماجرا را تکذیب کرد و گفت منظور من فرسانه، شهری در نزدیکی دلیجان است!

این خواننده البته چندی پیش رنجنامه دیگری منتشر کرده بود که در قسمتی از آن آمده: «من همیشه عرض ادب می کنم. دورم هم نمی خواهم شلوغ شود. بلیط کنسرتم را هم نمی خواهم گران کنم...! »

تا آنجایی که به من یاد دارم این خواننده سالهاست هیچ کنسرتی برگزار نکرده و بهتر است بگوییم اصلا کنسرتی برگزار نکرده. تنها دو سه شب در شهر رشت کنسرت داشته که در آن تماشاگران با لب زدن( Playback) افتخاری مواجه شده اند.

لب‌خواني «افتخاري»، كنسرت 48 ميليوني را تعطيل كرد(لینک فارس)

حالا ادعای گران نکردن بلیط کنسرت خود ماجرایی ست!

 

مساله ای کاملا بی ربط:

چراغی که به خانه رواست...

  چندی پیش یکی از همسایه های ما که مرد 65 ساله است از یکی از کوچه های خیابان بهار رد می شد که به خانه برسد ، که یک موتوری جلویش را گرفت و گفت هر چی توی جیب داری بده بیاد کیف ات رو هم بده من!!! این مرد با شجاعت مثال زدنی با اینها درگیر میشه و خلاصه آقایون دزدها از اونجای که چیزی نصیبشون نشد و اینکه هم پیرهنشون پاره شد و چهارتا فحش آب دار هم نوش جان کردن، دو تا ضربه چاقو ه این مرد می زنن و در میرن.

 وقتی رفتیم بیمارستان دولتی، 20 هزار تومن پرداخت کردیم و حتی پرستار هم نیامد که پانسمان کند و بعد از یک ساعت و نیم رفتیم بیمارستان خصوصی. اونجا ۸۰ هزار تومن گرفتن و انصافا بی درنگ کار کردن. پرسنل می گفتند : بابا! این که چیز عجیبی نیست اینجا روزی چند مورد داریم به خصوص و سر ماه که جیب کارمندا پر پوله!

بعدش هم گفتند :حتی ملاقات کننده ها هم از لطف دزد ها بی نصیب نیستند و هر کی مقاوت کنه هم دست و پا و لگنش میشکنه. از اینا بدتر تعریف کردن: که روی همین تخت چند وقت پیش یک مردی که در مقابل دزدی موبایلش مقاومت کرده بود و  چاقو به قلبش خورده بود و فوت کرد.

این نا امنی در مرکزی ترین نقطه ی پایتخت بسیار تامل بر انگیز است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 20:56  توسط عطا نويدی  | 


فروش اینترنتی آلبوم«طلیعه دشتی»

قابل ذکر است تمامی عواید مادی اثر که متعلق به آقای حسین علیشاپور است، به گفته ی ایشان صرف کمک به کودکان سرطانی خواهد شد. بنابراین این آلبوم به صورت همت عالی به عرضه میگردد

تصویر روی جلد

تعداد محدودی از آلبوم «طلیعه ی دشتی» توسط خواننده ی محترم اثر، حسین علیشاپور در اختیار وبلاگ «همنوا با سوز نی» قرار گرفته است. علاقمندانی که خواهان دریافت اثر هستند می توانند در خواست خود را از طریق ایمیل زیر بفرستند تا شرایط ارسال آلبوم اعلام شود و در نهایت برایشان در کوتاه ترین مدت ارسال شود. بدیهی است با توجه به همکاری صاحب اثر، این آلبوم با قیمت مناسبی به علاقمندان عرضه می شود.

ایمیل مرکز پخش اثر:

taliedashti1@gmail.com

حسین علیشاپور (خواننده) - احسان عبایی(آهنگساز)

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 14:25  توسط عطا نويدی  | 


آخرین مطلب سال 87

گزیده ای از مهمترین اتفاقات سال برای من !

 سه سالی هست که رسم را بر این گذاشته ام که شب آخر سال یک مطب بر حوادث سالی که گذشت بنویسم. مسلما هر گز اتفاقات یک سال در یک مطلب با این حجم نمی گنجد اما من سعی دارم آنچه را که برای خودم از همه بیشتر اهمیت داشته را تقریر کنم و مانند هر سال در این مطلب فقط از موسیقی نمی نویسم. و اما اتفاقات برجسته ی سال 87: 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 15:39  توسط عطا نويدی  | 


سفرنامه  آذربایجان و کردستان

 پس از اتمام کاردانی ام در خوی ، بارها و بارها برای مشخص شدن وضعیت مدرکم به آنجا سفر کردم .پس از پایان سربازی و برای گرفتن مدرک برای ثبت نام کارشناسی باز هم به خوی رفتم ولی جالب اینجا بود هنوز فارغ التحصیل هم نشده بودم چه برسد به مدرک! القصّه، پس از بارها و بارها زنگ زدن به دانشگاه مربوطه گویا نشانی از مدرک کذایی ما پیدا شد و این بار 26 بهمن 1387 گرفتن مدرک کاردانی بهانه ای شد برای دیدن دوباره ی سرزمین آذربایجان و ادامه ی سفر در کردستان.

در خوی -بهمن ماه 1387

صبح ساعت 6 رسیدم به سلماس. هوا زیاد هم سرد نبود. نماز که خواندم راهی خوی شدم.کرایه هزار ودویست تومان بود. راننده می گفت اینجا دو سه ماهی هست که باران و برف درست و حسابی نیامده. برای من هم که 4 سال در آن خطه زندگی کرده بودم این سرد نبودن هوا تعجب آور بود. ساعت 7.30 رسیدم خوی. سرزمینی که بهترین روزهای زندگی را در آنجا گذراندم. نه من که بیشتر همدوره ای های من چنین احساسی نسبت به خوی داشتند. خلاصه بعد از کمی کلنجار رفتن با این کارمند و آن کارمند تازه مدرک موقت را دادند دستم و گفتند 3 ماه بعد باید اصلش را بگیری. حالا مورچه چه است که کله پاچه اش باشد! دیگر رسید جای خوب سفر... سردار شمس آوری که شاعر است و قبلا در دانشگاه کله اش بوی قورمه سبزی میداد از مهاباد ساعت 7  صبح پا را گذاشت روی گاز ماشین و تقریبا ده و نیم 11 بود که رسید به خوی. او هم مثل من بهانه هایی آورده بود برای خوی آمدنش اما هر دو خوب می دانستیم فقط برای دیدار هم این همه سفر کرده بودیم. حالا دیدارمان تازه شده بود با یاد روزها و شبهای خوی که تا صبح ساز میزدم و سردار شعر دکلمه می کرد، و یا بهبهان با آن صفای مردمش و حتی لاهیجان. هر چه بود اینبار پس از اقامتی چند ساعته در خوی راهی مهاباد شدیم. پیش از حرکت با  امین پاکنهاد  که او هم شاعر و مانند سردار تبعیدی بود به مزار شمس رفتیم.با امین از دلیل اینکه چرا وبلاگش را بروز نمیکند حرف زدیم.میگفت پس از شعر "شاغول" خیلی ها به خرده گرفتند و کمی دلسرد شده بود از انتشار اشعار جدیدش. اتفاقا من چقدر از "شاغول" خوشم آمده بود و احساسم را در موردش گفتم. خوب به یاد دارم برای بیرون آوردن ساز در خوی ما باید آژانش می گرفتیم تا کسی مارا نبیند و به قول معروف تابلو نشویم . اما  همینجا بود که به لطف شمس تبریزی ، شهرام ناظری آمد و کنسرت اجرا کرد. حالا مردم خوی دیگر ناظری را خوب می شناسند. دوسالی هست که ناظری به خوی می رود. مراز شمس مانند بارگاه حافظ در شیراز شده. مردم می آیند فاتحه می خوانند . اشعارش که بر در و دیوار محوطه نصب شده را زمزمه می کنند، و می روند. حتی شمع هم روشن می کنند. این مردم دیگر آن کسانی که ما می شناختیم نیستند. گویا نفس شمس بر روح و جانشان اثر گذاشته.

بر مزار شمس تبریزیمناره ی شمس

راه افتادیم طرف مهاباد. شهری که تا به حال ندیده بودم. همیشه پیش از آنکه در جایی نو از ایران پا بگذارم، اضطرابی عجیب دارم. این بار با سردار تا خود مهاباد با صدای بلند گل صد برگ و لولیان گوش کردیم ولذتی عمیق داشتیم به قول مولانا : "همه عمر این چنین دم، نبدم شاد و خرم..." و  الحق بارها این بیت بر ذهنم نقش بست که: « غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحب دلی/ باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را» و در هوای تاریک به مهاباد رسیدیم...

 

خانواده های کرد، فرهنگ موسیقی

مردم کرد را از نزدیک ندیده بودم . بسیار دوستان کرد دارم اما زیستن چند روزه در میانشان برایم غنیمت بود. خانواده هایی که صمیمیت و دوستی بیش از هرچیز در آنها جلوه می کند. هر کدام از آنها یا سازی می زند یا در خانه یک ساز دارد یا اینکه لااقل بلد است بخواند. خلاصه اینکه همه به هنر ایرانی و فرهنگ کردی خود می نازند و چه زیباست لباس فاخر این سرزمین که مردمان کرد با افتخار در بر می کنند تا هنوز بر گوش هر کس فریاد کنند کرد با فرهنگ و گذشته اش زنده است، گذشته ای که غبار زورگار هم بر آن ننشسته. در خانوانده هایی که من دیدم موسیقی جایگاهی بسیار والا دارد. هر جا که رفتم سازی بود. از سه تار که دیگر ساز ملی نشانه ای از فرهنگ ایرانی شده ، تا تنبک و سنتور و حتی نی!

روز اول به غار آبی سهولان، تقریبا در حدود 40 کیلومتری  جده ی مهاباد بوکان رفتیم و با سردار چندین عکس گرفتیم. ورودی اش هزار تومان بود که پیرمرد در باجه همان یک بلیط را داد و پشتش نوشت: "دونفر ،یک بلیط". غار جالبی بود ، در برخی از نقاط  عمق آب به 52 متر می رسید. تنها نکته ی آزار دهنده همان کبوتر های بی شمار بود که با عث آزار هم می شد ولی اینکه در این فصل کسی در غار نبود و ما تنها بازدید کننده گان بودیم یکی از محاسن بود.

غاز آبی سهولان

روز دوم نهار مهمان هنرمند خوب ، کاوه گلابی ( منبت کار و نجار زبر دست ) بودیم. تنبک خوبی هم می نواخت. کمی از نوازندگی شان استفاده کردم و چند عکس یادگاری با ایشان و هنرمندی هایش گرفتیم.

با کاوه گلابی و سردار شمس آوری

در روز دوم اقامت در مهاباد خدمت یکی از نوازندگان و مدرسان موسیقی رفتیم به نام طاهر میر سیدی. مهاباد یکی از برزگترین خوانندگان کرد را با نام عزیز شاهرخ در خود دارد. به هر دلیل نتوانستیم به خدمت آقای شاهرخ برویم. گویا در مهاباد مغازه ی  فروش نوار و سی دی دارد. طاهر میر سیدی در گذشته همکاری هایی با ایشان نیز داشته. یکی از آثارش را نیز به من هدیه کرد که در آن همه سازی میزد! برایم جالب بود که همسرآقای میر سیدی لاهیجانی ست و طاهر از خاطراتش از کنسرت رشت و لاهیجان شهرام ناظری می گفت. با اطمینان ادعا میکرد به جز یکی دو کنسرت، در تمام کنسرتهای ناظری شرکت کرده. عکسی یادگاری که چند سال قبل با ناظری در منزلش گرفته بود به دیوار آموزشگاه زده و نمی دانم به چه دلیل الان خودش هم شبیه ناظری شده بود!

           با طاهر میر سیدی

در مهاباد یکی دو نفر از دوستان قدیمی را که در خوی با هم دانشجو بودیم دیدم. دیدن دوستان قدیمی خیلی لذت بخش است به خصوص اینکه در شهری غریب باشی. با هماهنگی سردار، عصر، آرش خورشیدی (آهنگساز و سرپرست گروه حیران) که دو سه سالی هست با او از طریق اینترنت آشنا بودم از سقز به مهاباد آمد. جمع خوب و صمیمی به وجود آمد. آرش کمانچه میزد و بر خلاف دیشب که همه خواندیم و ساز زدیم، دیگر امشب همه در سکوتی عمیق محو نوازندگی  آرش بودیم. سردار نیز چند بیتی حافظ  دکلمه کرد. و تا پاسی از شب با خانواده ی گرم و صمیمی سردار با آرش گذراندیم.

با آرش خورشیدی در منزل سردار شمس آوری

حرکت به سوی بوکان

با اصرارهای  آرش  به سوی سقز حرکت کردیم. قرار شد اول به بوکان برویم تا آرش پوست برای سازش بخرد. و بعد به سقز برویم. او مدعی بود یکی از بزرگترین فرشگاه های لوازم موسیقی در بوکان است  و جایی بسیار دیدنی ست. کرایه ی سواری از مهاباد تا بوکان دوهزار و پانصد تومان بود که البته آرش هم مثل دیگر عزیزان کرد نگذاشت دست در جیب کنم.

 یک نویدی در بوکان

به فروشگاه رسیدیم و رفتیم داخل. بعد از سلام علیک آرش اینگونه معرفی کرد: آقای نویدی... آقای نویدی!

کریم نویدی- عطا نویدی

کریم نویدی یکی از فعالان موسیقی در بوکان است. او در سازهای بادی هم فعال است و دودوک جالبی ساخته. حتی ادعا میکرد که دودوک های ساخته ی آقای سید قاسم علوی را هم نقد کرده. خودش دیوان هم می نوازد. بیشتر کارهایش در همین ابداعات موسیقی می گذرد. سه تار برقی و مضرابهایی جدید برای عود و تار از"پوست" ساخته که در نوع خود بی نظیر بود. به گفتگو و تجزیه تحلیل در مورد این ساخته ها پرداختیم. کریم نویدی ادعا میکند این مضراب ابداعی تار را برای اساتید بزرگی همچون لطفی و علیزاده و درخشانی و... فرستاده و حتی مجید درخشانی آخرین اثرش با استاد شجریان که احتمالا بزودی به باراز می آید را با همین مضراب نواخته. از مزیتهای این مضراب   صدایی نرم تر نسبت به مضرابهای فلزی است که در برخورد سیم با آن صدای "گززز" خفیفی می دهد ولی در مضرابهای پوستی این اشکال برطرف شده.  وقتی از نویدی سوال کردم آیا این مضراب ساییده هم می شود؟ گفت " من برای دو سال این را تضمین میکنم". او اضافه می کند که اگر نوازنده 10 روز با این مضراب که سبکتر نسبت به مضرابهای معمول است ساز بزند به آن عادت می کند. او همین کار را برای عود انجام داده و مضراب عودش نیز قابل تامل است.  در هر حال برای من به شخصه جالب بود در این نقطه ی دور افتاده نسبت به مرکز،  کسانی هستند که سعی در گسترش و حتی تحول موسیقی ایران زمین دارند. به زعم من، کریم نویدی طی مدتها ممارست و کوشش و تحقیق های پی در پی بر روی سازهای ایرانی به تجربه های خوبی رسیده که باید از این تجارب استفاده کرد. پس از دیدار و گرفتن چند عکس یادگاری، یکی از مضرابهای بداعی اش را به من هدیه داد و من هم پس از بازگشت از سفر برای سجاد پورقناد فرستادم تا تحقیقات بیشتری بر روی این مضراب کند و نتیجه ی حاصل را اعلام کند.

مضراب پوستی تار

مضراب پوستی  در مقایسه با مضراب برنجی

ادامه ی راه ، سقز

باز به طرف سقر حرکت کردیم. و این بار با مینی بوس.حدودا نیم ساعت در راه بودیم تا به سقز رسیدیم. کرایه این طرف هم سیصد و پنجاه تومان با مینی بوس بود. توی مینی بوس یکی از دوستان هنرمند و عضو گروه حیران ،هیمن آسور  مارا از دور دید و برایمان جا گرفت. جالب بود مرا خوب می شناخت و از صمیمیتی که داشت بسیار خوشحال شدم. انگار مدتها بود همدیگر را میشناختیم. تا سقر عکسهایی که با اساتید موسیقی داشتم برایش فرستادم.

در راه به سبب کم خوابی ای دیشب و سرمای راه بد جوری مریض شدم. بعد از دو سه روز یک حمام گرم در خانه ی آرش خورشیدی حسابی چسبید ولی عصر که رفتیم بیرون باد سردی وزید و مریضی ام بدتر شد. شب  سید رضا حسینی  یکی از آواز خوانان با قدرت و با احساس به منزل آرش آمد و یکی دیگر از دوستان به نام وريا فرجي که به قول آرش یکی از قدرتمند ترین نوازندگان دف  میباشد با دف و دهل و تنبک این دو هنرمند را همراهی کرد. مریضی ام بر احساس دیگر دوستان هم تاثیر گذاشت . متاسفانه نتوانستم آن طور که می خواستم از همنشینی با دوستانم لذت ببرم. به هر حال تا ساز آغاز میشد حالم بهتر می شد و وقتی وقفه ای می افتاد حالم رو به بدی می رفت. سید رضا هم که از صوت خوشی برخوردار بود چندین آیه از قرآن کریم تلاوت کرد و آرامشی عجیب به فضا داد و من خوابم برد... به هر حال گذشت.

با سید رضا حسینی

عطا نویدی - هیمن آسور(تنبک نواز)

صبح  دوست عزیز و ارجمند مان و نوازنده ی خوب تنبک ، هیمن آسور به منزل آرش آمد . صبح چهارگاه زدند و بعد هم ماهور و اصفهان . خیلی لذت بردم. بعد از خوردن نهار به شهر رفتیم تا دوری در شهر و بازار بزنیم. از بازار سقز هم دیدن کردم. به اتفاق دوستان خوبی همچون سید رضا و آرش چند ساعتی را در شهر گذراندیم. ساعت 7 شب برای تهران بلیط داشتم . و شب با بدرقه ی خوب دوستان راه افتادم به سمت تهران. از دیواندره و بیجار گذشتیم. به زنجان که رسیدیم برای شام توقف کردیم. از شامی که خانواده ی محترم خورشیدی مرحمت کرده بودند خوردم. تقریبا دیگر تا تهران خوابم نبرد. ساعت حدود 5 بود که به تهران رسیدم. تقریبا ساعت پنج و نیم بود که با سواری راه افتادم به طرف شمال و دقیقا 10 صبح رسیدم منزل.

سفر جالبی بود. از فرهنگ مردم خوب کرد  و همنشینی با آنها لذت بردم. امیدوارم بتوانم در آینده ای نه چندان دور باز به این سرزمین زیبا سفر کنم. من در این سفر فهمیدم هیچ لذتی بالاتر از دیدن دوستان قدیمی و گذراندن لحظاتی با آنان نیست . دوستانی مثل سردار که سالهاست در غم شادی هم شریکیم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 0:40  توسط عطا نويدی  | 


ترکان پارسی گو ، بخشندگان عمرند.

 برای  شهریار

استاد شهریار. عکس از آتلیه عکاسی پر- تهران- عکاس : مرحوم علی اکبر آقایی پدر( بزرگم)

هفته ای که گذشت آخرین قسمت از سریال استاد "شهریار" به پایان رسید. و پرونده ی این سریال بسته شد.

در طی پخش قسمتهای مختلف "شهریار" به لحاظ محتوایی و داستانی انتقادات وسیعی  به "کمال تبریزی" به عنوان کارگردان این پروژه شد.تا جایی که کار به خانواده ی استاد "شهریار " هم رسید و در صدد تصحیح سریال و زندگی نامه ی استاد بر آمدند . و جالب تر از همه اینکه بدون هیچ اصلاح و تغییری در سریال ، خانواده ی "شهریار" به تشکر از زحمات صدا و سیما پرداختند . چیزی که مبرهن است اینکه جناب "کمال تبریزی" با کوچکترین تیم تحقیقاتی و کمترین امکانات و همچنین بسته بودن دستش در به تصویر کشیدن شخصیتهای بزرگ سعی در اتمام سریال و ارائه ی تصویری آبرو مند از " شهریار " داشت . تاسف بار تر از همه رد پای ناهمگون و مخرب صدا و سیما در سکانس پایانی سریال که "شهریار" در بستر مرگ را نشان میداد، بود . اما هر چه باشد ما " کمال تبریزی" را نه به خاطر "شهریار" که به خاطر همتی که در این راه داشت و به سبب ساخت فیلمی چون " یک تکه نان " دوست داریم و همچنین "شهریار " بزرگ راکه شانه بر شانه ی حضرت حافظ زد و آن مضامین عرفانی و عاشقانه را با هم چنان آمیخت که شاید قرنها بعد اورا دریابند ، دوست داریم.

وقتی لا زمان و لا مکان را در جایی که ازل با ابد پیوند میخورد درمیابیم. بی پرده می بینیم  حافظ برای شهریار خوش سرود که:

" ترکان پارسی گو ، بخشندگان عمرند"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 1:32  توسط عطا نويدی  | 


آخرین پست مطلب سال 86 ( برای سالی که گذشت)

 

سلام

شاید نتوانم  برای کم کاری ام نام تنبلی را برگزینم . چون دراین مدتی که به دلیل خدمت سربازی دور از همه ی جامعه و ارتباطات افتاده بودم ، برای نوشتن مقاله بسیار تلاش کردم . اما "عشق آمدنی بود ، نه آموختنی" هم اکنون هم از درد دست رنج میبرم ولی خود را موظف به نوشتن پست آخر سال کردم . که چند ساله سنتی بوده که بجا آوردم . و در ین مطلب به تمام چیزهایی  که برایم در سال گذشته مهم بوده چه موسیقایی چه غیر موسیقی می پردازم . برای خودم این پست آخر سال خیلی ارزش دارد و به نوعی دوستش دارم . نمی دانم شما چه فکر می کنید . به هر حال بخوانید و نظرتان را بفرمایید.

اردیبهشت و شیراز ، 

حضرت حافظ مرا طلبید

از ماهها قبل رضا زارعی به فکر برگزاری نسشت نویسندگان وبلاگهای موسیقی افتاده بود که اول قرار بر این بود دیماه 85 برگزار شود و سپس اردیبهشت 68 در شیراز برگزار شد . و شانس خوب من به خاطر سفر رئیس جمهور احمدی نژاد به شیراز ، همایش از یکم به بیست و ششم انتقال یافت  که این اتفاق سبب شد بتوانم مرخصی را بگیرم و خود را به شیراز برسانم . مقاله ای در آن نشست خواندم که شاید تنها مقاله ی نشست بود ! . آن بیکاری در "برجک " و فکر باز و آسایش روحی ، مرا آزاد گذاشت تا مقاله ای چند صفحه ای بنویسم . از مزایای نشست ،آشنایی با دوستان وبلاگ نویس بود و این آشنایی باعث دوستی های عمیق تر در زندگی موسیقایی ماست .  بهترین لحظات آن روزگار شرف یاب شدن به بارگاه حضرت خواجه ی شیراز بود .

شبانگاه در آنجا حضور یافتیم و اوقاتی عمیق و روحانی سپری شد . بر گردا گرد بارگاهش بسیار مردمان نشسته بودند و تفالی بر دیوانش میزدند و اشکی و دعایی. و سپس به مزار "استاد سروستانی" رفتیم و علی نجفی و رضا زارعی ساز و آوازی داشتند . نمیدانم چرا هر گاه به بارگاه حضرت میروم این بیت بر ذهنم نقش میبندد که فرمود:

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد شد

 

کنسرت های تابستانی ، 

صدای شجریان در زیر آسمان فکه

این هم از بد اقبالی ماست که این همه تابستان میگذشت و  هیچ کنسرتی برگزار نمیشد ولی همین تابستان 86 که من در بیابان از همه جا دستم کوتاه بود ، آنقدر کنسرت برگزار شد که دیگر گمان کنم صدای تالار هم در آمده بود ! از بدترین خاطراتم کنسرت استاد شجریان است که من فکه بودم ولی استاد برای همه در تهران میخواند . جالب است این رسانه ی ملی (رادیو) که هیچ گاه کاری به استاد شجریان ندارد هم از سر لج بازی با من و برای دل سوزاندنمان از صبح تا شب خبر کنسرت استاد شجریان را میگفت و داغ بر داغ می افزود! ولی شبانگاه 8 مرداد 86 صدای آواز "استاد شجریان" بر آسمان ایران طنین افکند و حتی میشد صدایش را از فکه هم شنید . وقتی زیر آسمان تابستانی و پر ستاره خوابیده بودم  نوای و آوایی را میشنیدم که انعکاس صدای استاد بود و فردا روز وقتی رادیو گزارشی از کنسرت پخش کرد ، هق هق گریه ام بر آسمان رفت و رشک ورزیدم به آنانی که بودند و دیدند استاد را. اا از هر چیز که بگذریم باید به اساتید موسیقی ایران خسته نباشید گفت که همت گماشتند و دست مسئولین را به گرمی فشرد که بانی و باعث این کنسرتهای تابستانی بودند . وشاید بد نباشد اگر سال 86 را در موسیقی " سال تحول کنسرتهای موسیقی" بنامیم. 

زندگانی محقر ،

دیدار با بهمن رجبی

نیمه ی شهریور ماه 86 به همراه دوست گرامی ، فرید دهدزی، به منزل "بهمن رجبی" حوالی میدان انقلاب رفتیم . ساعاتی را با او گذراندیم . از زندگی ساده و بسیار محقر او بسیار شگفت زده شدم . جایی که نشسته بود پشت سرش  عکسی از "صادق هدایت" داشت و بسیار عکسهای شاملو را بر دیوار آویخته بود . عشقی عجیب به شاملو دارد. وقتی فضای گفتگویمان به سکوت رسید ، نواری که در ضبط صوت بود شرع به خواندن کرد . و بنان کاروان خواند .  فهمیدم در خلوت بنان گوش میدهد . با حرف و حدیث هایی که در باره اش شنیده بودم ، انتظار این برخورد گرم و این محقر بودن زندگی را نداشتم . هر چه بود گذشت و ما از منزلش خارج شدیم .اما این وضع زندگی یک هنرمند طراز اول ایران نیست!

 

نشان صاحب منصب فرهنگ و هنر ،

ناظری در لندن و خوی

مهرماه 86 از پر افتخارترین ماههای سال برای موسیقی بود . شهرام ناظری، بالا ترین نشان فرهنگی دولت فرانسه را از آن خود کرد و جالب است روزنامه های مختلف ،نامهای گوناگونی برای آن گذاشتند :لژیون دونر ، شوالیه و... . هرچه باشد بر اعتبار ناظری میافزاید نه از آن میکاهد . ناظری برای ما عزیز است و همهی هنرمندان دوستش دارند.دو سه روز بعد از دریافت نشان در پاریس .پاو به لندن رفت و کنسرتی برپا کرد که من فسمتهایی طولانی از آن را از رادیوBBC شنیدم . ناظری به ایران بر میگردد برای او درفرودگاه مراسم استقبالی برگزار میشود . با او مصاحبه میشود .خلاصه برخلاف قبل حتی در صداوسیما هم نام اورا بیشتر میبرند. 10 آبان ماه او به همراه گروه" محسن نفر" به "خوی" میرود و در میان مردمی که هرگز موسیقی ندیده بوند(!) و شاید نام شهرام را نشنیده بودند ، در میان جمعیتی انبوه و وضعی نامناسب ،برسرتربت حصرت شمس آواز میخواند . ناظری، مولانا وار به سوی شمس می تازد . شنیده ایم در دوبی ویزای امریکا را رها میکند و دعوت شمس را لبیک میگوید . ناظری مرید مولانا ست و در "عشق او چون او شد ست" . اما دعوت شمس برایش قابل تصور هم نبود .خودش را اندکی در جای مولانا دید و به سوی شمس پرواز کرد. میتوانیم ناظری را به خاطر این شور و این آشفتگی در عشق حضرت شمس "مولانای موسیقی ایران" بنامیم.

 

در"جام جم "هم ناممان آمد ،

دیدار باشوالیه

ناظری در منزلش(عکس را با موبایلم گرفتم)

وقتی به 14 آذر ماه دیدار "شهرام ناظری" درمنزلش رفتم و گزارش مفصل آن را بر روی وبلاگ گذاشتم ، در روزنامه ی جام جم مطلبم برگزیده شد و قسمتی از مطلبم با نام خودم و وبلاگم ، با عنوان " دیدار با شوالیه"در آن چاپ شد و بد نیست بگویم حسابی کیف کردم و خوشحال شدم چون فهمیدم مطالبم را مردم میخوانند .  ولی لذت دیدار شهرام ناظری بسیار بیشتر از آن چیزی بود که تصور میکردم . برای من سال86 "سال شهرام ناظری" بود .

آنان که رفتند ، 

پیر مرد و دوتارش

بعد از مرگ قیصر امین پور که گاهی شعرهایش را از اینترنت میخواندم  ، خبری که مرا بسیار ناراحت کرد درگذشت حاجی قربان سلیمانی بود . لا اقل دلم نیم سوزد که مرده پرست بودم . آنانی که به اتاقم آمدند می دانند حدود 6-7 سال است که عکس "حاج قربان" در گوشه ای از اتاق خودنمایی میکند . آلبومی که "ماهور" از او منتشر کرده را همیشه میتوان از منزل ما شنید . برایم مایه ی افتخار بود که پیر مردی دوتار نواز از یکی از روستاهای قوچان بر روی جلد روزنامه ی "لوموند" و" لیبراسیون" میرود. یکی از شبهای فستیوال "آونیون" در سال 1991 در فرانسه را  را شب "حاجی  قربان"  نامیدند  و اورا "گنج ملی " معرفی کردند. او شاید تنها بازماندهی موسیقی از قرن گذشته بود  و حالا آن مرد پر افتخار ایران زمین مردی از تبار سرزمین آفتاب دیگر در میان مان نیست . و چه تلخ بود شنیدن این خبر .همیشه دلم میخواست به قوچان برم و او را ببینم ولی  آرزوی دیدار او را با خود تا ابد خواهم داشت. نکته ی مهم این است که  کوتاهی مسئولین موسیقی کشور برای معالجه ی دارنده ی نشان درجه یک هنر جمهوری اسلامی، جای بحث و تامل دارد .

سال پرکار شجریان ،

دیگران بهتر بودند

امسال نیز آلبومهای بسیاری از موسیقی دانان به بازار آمد و بعضی از کارهای سالهای گذشته را من به علت دور بودن از فضای موسیقی به تازگی شنیدم مانند "خوشنویس صدا" و سوگواران خموش" که هر دو با صدای علیرضا قربانی ست. "ساز خاموش" و "سرود مهر" (از کنسرت سال 84) ، "غوغای عشق بازان"(همزمان با کنسرت تابستان 86) اثر استاد شجریان .، "پنهان چو دل"و "آسمان" از "حمید رضا نوربخش" ، "راه و ماه" از خوانندهی تازه کار و جوان "سینا سرلک" ، " سرود گل" اثر گروه حسین علیزاده ، " روی در آفتاب " اثر دو کاسته از علیرضا قربانی ، و انتشار غیر رسمی (از طریق اینترنت) دواثر زیبا از شهرام ناظری با عنوانهای"The Book Of Austerity" و "The Passion of Rum" که اثر دوم در همین روزهای آخر سال بانام "مولویه " به بازار آمده، را میتوان تمام آثار موسیقی باکلام نام برد که پر فروش ترین ها بودند . بدون تعصب به نام استاد سجریان میتوانم دوآلبوم . "ساز خاموش" و "سرود مهر" را از ضعیف ترین آثار استاد شجریان نام برد . و همچنین"غوغای عشق بازان" هم به جز نام شجریان چیز دیگری برای علامندان نداشت. صدای شجریان افت شدیدی کرده می خود استاد هم به این امر در گفتگوی  با روزنامه ی "اعتماد" بیان میکند . اما اثر "خوشنویس صدا" از علیرضا قریانی را میتوان یکی ار برجسته ترین آثار موسیقی دانست.ولی کارهای شهرام ناظری بخصوص اثر "سفرعسرت" که البته به علت شعرهایش مجوز انتشار نگرفته را میتوان یکی از آثار برجسته ی سال دانست . نقد این آثار را برای مجالی دیگر میگزاریم . در هر حال نباید از استاد شجریان دیگر انتظار "بیداد" را داشت .

از 4 بهمن 85 تا 4 بهمن 86 ،

یک سال در فکه

روز 4 بهمن 85  ساعت 11 صبح از تپه ای بالا رفتم که منتهی میشد به برجک دیدبانی ارتش برای پاییدن پاسگاه" بجلیه "ی عراق .  همیشه   دوست داشتم روزی بتوانم مثل فیلمها مدتی در بیابان زندگی کنم . از همه جا دور باشم نه تلفنی نه تلویزیونی نه روزنامه ای و نه... . سرنوشت جالبی ست . در خدمت سربازی ، در جایی گیر افتادم که بی شباهت به آن تصورم نبود . .حتی آب هم گیرمان نمی آمد . با تمام سختی ها  یکسال فرمانده ی برجکی بودم که تنها پایگاه مرزی تیپ بود که "وظیفه" ای مسئول آن بود . در آخرین روز های خدمت . درست روز تاسوعا ،   هنگام ریختن نفت در بخاری ، آتش سوزی بسیار مهیبی رخ داد . که خوشبختانه من و دو همراهم جان و اسلحه ی سالم از آن بدر بردیم . میشد برای این سهل انگاری تنبیه شدیدی بشویم ولی خوشبختانه بخاطر سوابق پاکمان مارا بخشیدند و در روز سوم بهمن خبر قبولی ام در مقطع لیسانس را از لاهیجان برایم فرستادند . 4 بهمن 86 ساعت 11 صبح از تپه ای پایین آمدم که یکسال عمرم در آنجا گذشت . سختی دیدم . شهادت یکی از دوستانم را دیدم . بی آبی و بی غذایی دیدم . و شبها ی تابستان ستاره هایی را دیدم که نور هیچ  چراغی آن را گم نور نمیکرد . وغروبی زیبا را در مرز عراق درست 150 متر درخاک عراق در منطقه ی " ربوط" دیدم که تا به حال جایی آن را ندیده بودم . آن سختی ها تمام شد اما گاهی فکر میکنم چقدر یکسال زود میگذرد ... کاش بیشتر بود !

برای عزیز ترین مرد دنیا  ،

که از سایه اش دیگر نیست

در اولین ماههای کودکی مردی انگشت سبابه اش را بر روی لب پایینی میگذاشت و به تناوب تکان میداد .از برخورد دولب نوزاد صدای در میآمد که شبیه به " بابابا" بود .همین شد که نام پدر بزرگم را گذاشتم"بابابا".

 

 بابابا عکاس و هنرمند بود و عاشق موسیقی . با صدای ویلن یاحقی و ملک زندگی میکرد و صدایی زیبا داشت و زیبا حافظ میخواند . همیشه از دیدارش با موسیقی دانان برایم حرف میزد و خاطراتی را برای میگفت . از دوستی اش با اسداله ملک و روایت ساختن "گریه ی لیلی" از زبان ملک ، تا آن روز در سال 62-63  بامن که کودکی بودم به منزل شجریان رفتیم که آن موقع درتهرانپارس بود و نواری راکه از شجریان آن شب به امانت گرفت و بعدها با نام "عشق داند " به بازار آمد و جالب است که کیفیت آن کاست ، حتی از سی دی های شرکتی هم بیشتر بود . همیشه "بابابا" برایم رویا بود و مردی دست نیافتنی . نژاد پاکش به مولاعلی میرسد و خود نیز ارادتی درویش گونه به مولا علی داشت . سه سال پیش که "بابابا" بیماری های گوناگون را تجربه کرد و با سکته ی قلبی به بستر افتاد من فهمیدم که دیگر آخر کار است .اما مگر میشود؟... . آخرین دیدارم با او 14 آذر 86 بود که آن شب به منزل ناظری رفتم . بعد هم به حسب وظیفه رفتم به فکه و در زمستان این  "سال بد" در شب عید قربان به کما رفت و سرنوشت اینگونه بود که شب عید غدیر به خاک سپرده شود و عید را با جد بزرگوارش مولا باشد . گرچه قریب به 90 روز از فراقش میگذرد ، اما هرگز برایم باور پذیر نبود و نیست . او برای من چیز دیگری بود. بعد از شنیدن این خبر فقط توانستم بگویم "خداحافظ بابابا" .

این روزها ...

سالی دیگر آمد و رفت

شبهای آخر سالی را میگذرانم که تلخ و شیرین را برایم داشت . شادی و امید داشت . سالی که با سختی های گرمای سوزان تابستانش و سرمای پاییزی و دیماهی اش در بیابان برایم همراه بود . مرگ و زندگی و شادی و بیم و ترس و امید و یاس را در این سال تجربه کردم . اما از هر چیز بد تنها برایم زیبای اش باقی ماند . حتی از مرگ "بابابا"هم برایم فقط زیبایی بهشتی که در آن است باقی ماند . آری ؛

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

 

آقدر زیباست این بی بازگشی

کز برایش مینوان از جان گذشت

 و سالی نو پیش روست که هیچ کس نمیداند چه چیز انتظارش را می کشد و نمی دانیم چه بر سرمان می آید ،شادی یا غم . اما باز میدانیم هرچه باشد زیباست .

سال 86 را بدرود میگوییم و سلامی به تازگی شکوه های بهاری به سال 87 میکنیم .

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۶ساعت 23:46  توسط عطا نويدی  | 


از همه چیز ،حتی موسیقی

به نام خداوندگار هنر و عشق

اول سلام خدمت خوانندگان وبلاگم و همچنین دوستانی عرض کنم که همواره جویای حال و احوالم هستند و تو طیح عرض کنم که در این مدت که من نبودم گویا اتفاقات بسیارمهمی در تمامی زمینه ها و همچنین موسیقی افتاده طبق روالی که مدتها در پیش داشتیم در این مجال که دست داده نظری هرچند کوتاه میافکنیم بر اتفاقات دوماه گذشته که اگر چه برخی  از آنان فراموش شده ولی در نظر من همچنان از اهمیتی بسیار برخوردار است .

شوالیه ی آواز

بی شک مهمترین خبر دوماه اخیر که در صدر رسانه های هنری جهان وجود داشت اعطای بالاترین نشان فرهنگی دولت فرانسه به  شهرام ناظری بود. این نشان که از طریق صدای امریکا اعلام شده بود توسط نیکلا سارکوزی به  شهرام ناظری اهدا میشود ، اما با خبر شدیم که توسط مشاور فرهنگی رئیس جمهوری سابق فرانسه به ایشان تقدیم شد . شاید بتوان به یقین گفت سیاستهای پریشان خارجی دولت احمدی نژاد بر این امر بی تاثیر نبوده گرچه عدم حضور سارکوزی هرگز از اعتبار نشان شوالیه کم نمیکند ،اما حضور وی میتوانست افتخاری دیگر برای ما باشد . و باید گفت که اعتبار هنر و فرهنگ و همچنین شخصیت جناب ناظری برای ما دوستداران قدیمی و مشتاقان صدای این بلبل نغمه خوان  هرگز به این جوایز بستگی ندارد و ما چه با اعطای نشان شوالیه و لقب پاواروتی یا حتی بدون وجود آنان به شهرام ناظری افتخار میکنیم و از صمیم قلب به ایشان این اتفاق میمون را تبریک وتهنیت عرض می کنیم .

سال مولانا، دزدی فرهنگی ، ظهور شمس تبریزی

همانطور که در ابتدای سال میلادی جاری اعلام شده بود سال2007 از طرف سازمان ملل متحد سال مولانا نام گذاری شد . در حقیقت کشوری که تلاش کرد تا نام مولانا را در سازمان  ملل بالا ببرد و آن را جهانی کند ، کشور ترکیه بود  . ما ایرانیان نم یتوانیم مولانا را از آن خود بدانیم وقتی حتی یک دلار یا یورو هم برا مولانا خرج نمیکنیم . نمیتوانیم انتظار داشته باشیم  وقتی تمام  مردم دنیا ایرانیان را قومی وحشی و بدوی میدانند و مارا تروریست میخوانند  بیاییم ادعای فرهنگ و هنر و صلح کنیم . باید اول برادری را ثابت کرد . اول باید مواظب حرفهایمان باشیم  باید بدانیم در سخنانمان  واقعیتهای تلخ تروریستی را افسانه نخوانیم . باید بدانیم مخالف را بزغاله ننامیم سپس ادعا کنیم مولانا از آن ماست . بسیار از این اتفاق دردمند شدیم وقتی فهمیدیم ترکیه مولانارا  اهل ترکیه خوانده و دیری نپایید نمیدانم کدام کشور،" ابوالحسن خراقانی " را اهل آنجا معرفی کرد . در یک خبر نامه ی عربی عکسی  فانتزی از صادق هدایت  چاپ شد که لبلس عربی برتن دارد و براین مبنا وی را عرب خوانده بودند . حال کسی نیست که بگوید اگر هدایت عرب بود پس مگر بیکار بود به فارسی داستان بنویسد؟ و در جایی عربها حماقت را تا آنجا رساندند که حضرت سعدی را اهل بحرین و عرب میخوانند . باز باید شکاید بر آسمان برد و خدای راشاهد کرد که همین بحرین روزی استان بیست چهارم ایران خوانده شد و محمد رضا پهلوی آنرا نتوانست برای ایران نگاه دارد. همانطور که نتواست خود را در ایران نگاه دارد! . چندی پیش هم تاجیکستان اعلام کرد مقبره ی "دانیال" نبی در این کشور است . حال شوش دانیال کجا و تاجیکستان کجا؟پس این همه زائر حرم دانیال پیامبر در این همه سال در شهر شوش همه ول معطل بودند !؟. آخر مسئولان فرهنگی ما کجایند؟ برسید بر این بدن زخم خورده ی فرهنگ تا مثله اش نکردند.

آری سخت دلمان از این سرقتهای فرهنگی دول مختلف به درد آمده بود که خبری خوش شادمان کرد .خوب بهیاد دارم که یارانمان در خوی که 3 سال در آنجا زندگی میکردم و درس میخواندم میگفتند مناره ای منسوب به شمس تبریزی در منطقه ای در شهر وجود دارد که نیمه خرابه ای بیش نیست. آنقدر این مکان ناشناخته بود و هیچ تبلیغی برای آن نمیشد که ما در دوقدمی آن خبری از وجود آن نداشتیم . تااینکه امسال مسئولان ایرانی بالاخره پس از کاوشها دریافتند در شمال غربی ایران مقبره ای و مناره ای به نام حضرت شمس تبریزی وجود دارد که تا آن را ندزدیده اند میتوانیم مرمتش کنیم و با آبرو برای حضرت شمس  کنگره ای بگزاریم . اعتبار مجنون به لیلی است و اعتبار فرهاد به شیرین و اعتبار مولانا عشقیست که در  حق شمس تبریز دارد . آری شمس ظهور میکند تا بار دیگر دنیا بداند ما ایرانیان هنوز چیزهایی داریم تا به آن ببالیم . جای بسی خرسندیست آن خرابه را در خوی مرمت کردند و برجسته ترین مقامات فرهنگی و همچنین دولتی در خوی حضور یافتند تا مقام حضرت شمس را نکو بدارند .

فخرالدینی  قفل رادیو را شکست 

در  تاریخ 26 مهرماه  بزرگترین اتفاق موسیقی در 30 سال گذشته  به وقوع پیوست . در ساعت 9 شب تاریخ مذکور برای اولین بار در تاریخ صدا و سیمای جمهوری اسلامی اجرای  ارکستر ملی ایران به رهبری استاد فرهاد فخرالدینی  در رادیو پایتخت(تهران) به صورت مستقیم پخش شد . این کنسرت که در تالار وحدت و با خوانندگی رشید وطن دوست بروی صحنه رفت ،  در دوبخش و به زبان فارسی و ترکی اجرا شد . در این برنامه ترانه های ترکی  کوچه لر ، آیلیریخ ، ساری گلین و... و همچنین چند ترانه ی فارسی و در پایان این برنامه ی  یک و نیم ساعته تمامی حضار  باتفاق اعضای ارکستر ملی ایران سرود ملی ای ایران را با هم خواندند .اگرچه در سالهای گذشته بارها ارکستر ملی را به بهانه ی چهره های ماندگار در تلویزیون دیده بودیم . اما پخش این برنامه بطور مستقل و برای اولین بار میتواند نوید بخش آغاز فصلی نو در توجه صدا و سیما به موسیقی باشد  .  در بهت و حیرتم چگونه سایهای خبری و وبلاگهای موسیقایی که داعیه ی  حفظ و صیانت از موسیقی فاخر ایران زمین را دارند در این مدت حتی از نوشتن یک خط خبر در این مورد دریغ کردند . در سال 80-81(؟) وقتی جناب شهرام ناظری در تالار وزارت کشور کنسرت کذاشت ،انتظار همه ما به پایان رسید و روزنامه ها نوشتند :"فقل تالار شکست" . و امروز من مینویسم : در 26 مهر 86 "قفل رادیو را فخرالدینی شکست" .  امید وارم این اتفاق  تکرار شود و روز   26 مهر 86 نقطه عطفی در موسیقی ایران است . استاد فخرالدینی و رشید وطن دوست ( خواننده  ارکستر) بلافاصله پس از اجرای کنسرت  در اتاق پخش زنده ی رادیو تهران حاضر شدند و از رادیو برای این عمل بزرگ و به یاد ماندنی تشکر کردند . ما هم از سازمان صدا و سیما تشکر میکنیم و به امید تداوم این راه.

ناظری در محضر شمس

10 آبان در اختتامیه کنگره شمس تبریزی  شهرام ناظری کنسرتی اجرا کرد که به گفته ی بسیاری از نادر ترین کنسرتها بود . سن ناپایدار و سست در بین خیل عظیم جمعیت که تا بهحال کنسرت ندیده بودند همه و همه اتفاق جالبی را رقم زد . چند روز قبل ناظری که در دبی برای اخذ ویزای امریکا بسر میبر به محض اطلاع از دعوت کنگره برای اجرای برنامه . دبی و ویزا را رها کرد و همچو مولانا به دیدار شمس رفت . ناظری بزرگترین افتخار زندگی اش را اجرای برنامه بر مزار شمس میداند . ناظری با مولانا زیسته پس میداند شمس کیست وو مقام اورا درک میکند ناظری چون مولانا سراسیمه به خوی آمد تا در پای مناره ی شمس ، شمس پرنده را ببیند که بر سر مناره است . آری ناظری شمس را در خوی دید .ناظری  گفته بود اگر سنگ هم ببارد من در خوی میخوانم و اتفاقا بر سر شهرام پسرکی گل ریخت. در پایان اجرای برنامه شهردار خوی کلید طلایی این شهر را به شهرام ناظری تقدیم کرد .     

 شاید باور نکنید اما من بارها خواب دیدم که شهرام ناظری به خوی می رود و کنسرت میدهد . حال رویایم محقق شده ولی دریغ که خودم نبودم . اما من سردار شمس آوری و بسیاری از دوستانمان افتخار میکنیم که در شهری درس خوانده ایم که مزارشمس، نفس شمس ، نور شمس   در آنجا بود در شهر شمس ،شهری که کلیدش به دست شوالیه شهرام ناظری ست.

 برای طولانی نشدن مطلب امروز ، ادامه ی نقد نظر در باب موضوعات 2-3 ماه گذشته را به مجالی دیگر می سپارم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر ۱۳۸۶ساعت 0:21  توسط عطا نويدی  | 


کلیپ نشست شیراز

  باسلام

دوستان عزیز امروز برایتان کلیپ نشست شیراز را برای دانلود میگذارم .امیدوارم از آن خوشتان بیاید .درضمن از سرکار خانم داوودیان بخاطر ارسال فیلم نشست بسیار تشکر می کنم. ببینید و لطفا نظر دهید.

کلیپ اولین نشست رسمی پایگاهها ی موسیقی(دانلود کنید)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد ۱۳۸۶ساعت 12:46  توسط عطا نويدی  | 


نوشته ای بر اظهارات جناب مختاباد

     
  ابوالحسن مختاباد
 
دوست و پیشکسوت گرامی
جناب مختاباد !
وقتی متن شما بدون مطالعه ی قبلی در نشست خوانده شد .
قطعا بخاطر لحن صریح و بی پرده  همه ما غافلگیر شدیم .
در این نشست آنقدر نتایج برایمان مطلوب بود که حتی تصورش را هم نمیکردیم . حال شما که متاسفانه نتوانستید در این نشست شرکت کنید شاید ندانید این قشر وبلاگ نویس از قشر فرهیخته ی جامعه اند . بجز حقیر که کمترین آنها بودم ، علم و هنر همه ی دوستان را در حد عالی دیدم به علاوه ی شخصیت والا و فاخری که این دوستان دارند برایم قابل توجه بود.
جناب مختاباد ! شما به نکات بسیار مهمی در مقاله ی خود اشاره فرمودید اما ای کاش از لحن آرامتر یا بهتر بگویم  زیبا تری استفاده میکردید استفاده از واژه های تند ، تعدادی از حاضران را آزرد . شاید هم اگر خودتان این متن را قرائت میکردید میتوانستید منظور را برسانید . بعید نیست اگر خود من هم در این نشست شرکت نمی کردم  شاید تصوری دیگر از وبلاگ نویسان داشتم .
دوست عزیز !
به صراحت بگویم  شما همواره یکی از افتخارات وبلاگ نویسی هستید و چشم امید داریم زین پس هم  راهنما و هم همکار این جمع صمیمی باشید . دستتان را به گرمی میفشاریم و امید دیدار شما را در نشست ها ی آتی داریم .

با احترام وسپاس از توجهتان
عطا نویدی
خرداد ۸۶ /لاهیجان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد ۱۳۸۶ساعت 22:42  توسط عطا نويدی  | 


یلدا :

 تولد خورشید!

 

در آستانه شب‌های سرد زمستان، یلدای تاریك و دیرپا

از راه می‌رسد و ما را به یك شب‌نشینی گرم و پر مهر

فرا  می‌خواند؛ شبی با بهترین بهانه‌ها برای دیدار و گفت

 و گوهای دوستانه، تفالی از قرآن و حافظ، یادی از

فردوسی و همراه شدن با آیین نیاكان، نقل خاطرات و

 قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از

 مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند.

اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر

 جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر

کنند .

در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن

 هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد. در

نقاط مختلف ایران، انواع تنقلات و خوراکی ها به تبع

محیط و سبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما

 هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد،

زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه

در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک

یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر

آنها غلبه نخواهد کرد.

 

آداب و روسم برخی از شهرهای کشورمان در این شب

 مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند

 سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت

 سین نوروز نیست. انواع و اقسام آجیل و تنقلاتی چون

 نخودچی، کشمش، حلوا شکری، رنگینک و خرما و

میوه هایی چون انار و به و بخصوص هندوانه خوراکی

 های این شب را تشکیل می دهند .

 

در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند

 و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن

 آنها تاثیری ندارد . در آذر بایجان "چله" یا همان "یلدا" را بسیار

ارج مینهند . آنان نیز رسم دارند که "چله "  به دیدار بزرگان

فامیل میروند و تا سحر با خویشان میگذرانند  سفره ی چله

در هر خانه ی آذر بایجان دیدنی است .

آنان "چله" را به هم تبریک میگویند.

در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می دهند

که زیاد سخت نگیرد و معمولا گندم برشته (قورقا) و هندوانه

و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می خورند .

در گیلان هندوانه را حتما فراهم می کنند و معتقدند که هر کس

 در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند

 و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد.

زرتشتیان در این شب جشن می گیرند و فدیه می دهند

:« فدیه، سفره ای است که در هر خانه گسترده می شود

 و در آن خوراکی های مرسوم شب یلدا چیده می شود.

زرتشتیان در این شب دعایی به نام «نی ید» را می خوانند

که دعای شکرانه نعمت است. خوراکی هایی که در این جشن

 مورد استفاده قرار می گیرند، گوشت و 7 میوه خشک شده

خام (لورک) را شامل می شوند .

                                                                      منبع:اینترنت

 

شاد باشید و سر افراز

عطا نویدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۸۵ساعت 18:59  توسط عطا نويدی  | 


موسيقي  پاپ و سنتي و .....سياست

امروز چند بار خواستم آپ شوم ولی گویا سایت مشکلی پیدا کرده ...بگذریم خبر جالب اینکه گویا وزارت ارشاد تولید آثار موسیقی پاپ را ممنوع کرده .به نظر من این هم ضربه ای دیگر به پیکر فرهنگ جامعه است.اگر یادتان باشد سال ۷۶ وقتی دکتر خاتمی سکان ریاست جمهوری را به عهده گرفت ، در راستای سیاستی که وجود داشت  مجوز توليد آثار موسيقي پاپ صادر شد. آن جواناني كه تا ديروز در ميدان توپخانه يا انقلاب دنبال نوار اندي و سندي و ...بودندامروز مي‌توانستند به آساني و بدون دلهره مشابه همان صدارا از بازار بخرند .وشايد بتوان گفت راه را براي ورود فرهنگ برهنگي اجانب در موسيقي بستيم.اين هم خوب بود و هم بد . بدي اش را هم مي توان به نداشتن ظرفيت جامعه برايقبول آزادي دانست كه آن نيز برمي‌گشت به ايجاد محدوديتهاي بي ضرورت در اوايل انقلاب.به هر حال جامعه روز به روز به سوي تعادل پيش ميرود و راه خود را بعد از آزمون وخطا هاي بسيار مي‌تواند بيابد .اما بايد پرسيد آيا مي توان باز هم راه را براي آزادي عقايد بست؟؟آيا در چنين شرايط فرهنگي اين كارها ضرورتي دارد؟؟من خودم از مخالفين سرسخت موسيقي اي هستم كه پيامي غني نداشته باشد .اما آيا مي‌توان در مجالسي مثل عروسي، شجريان گذاشت؟؟آيا نبايد براي هر حال واحولمان موسيقي مناسب داشته باشيم؟؟باز هم ميشود همان كه بود .اگر در اوايل انقلاب ميگذاشتند آقاي « گپا »  بخواند ، امروز عده اي نمي‌گفتند كه :شجريانها نگذاشتند گلپا بخواند  . يا نمي گفتند اگر گلپا مي‌خواند از شجريان يا ناظريحداقل دوسه برابر بيشتر نوار داشت .يا نمي گفتند جوان ايراني دنبال پاپ است ولي چون پيدا نمي‌شود ميرود شجريان گوش مي‌دهد .آيا بهتر نيست راه را براي همه باز كنيم تا همه بتوانند انتخاب كنند ؟؟آن وقت مي‌بينيم در روزگاري كه جوان ايراني ميتواند هر چيزي گوش دهد ، ميرود دنبال موسيقي ايراني ميرود دنبال فرهنگ خود ،مي‌رود به دنبال گذشته‌ي با افتخار خود .آري جوان ايراني ميتواند با تكيه بر فرهنگ و پشتوانه‌ي غني فرهنگي خود فردايي بسازد.

فردايي هزاران بار بهتر از امروز ...

باميد شكوفايي فرهنگ ايراني مان

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند ۱۳۸۴ساعت 2:47  توسط عطا نويدی  | 


آزادي

آزادي !

آه ، اگر آزادي سرودي مي‌خواند

كوچك همچون گلوگاه پرنده‌ اي

هيچ كجا ديواري فروريخته بر جا نمي‌ماند

ساليان بسيار دراز نمي‌بايست دريافتن را

 كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني ست

كه حضور انسان آباداني ست

همچون زخمي همه عمر

خونابه چكنده

همچون زخمي همه عمر

به دردي خشك تپنده

به نعره‌اي چشم بر جهان گشوده

به نفرتي از خود شونده

غياب بزرگ چنين بود

سرگذشت ويرانه چنين بود

...

آه ، اگر آزادي سرودي مي‌خواند

كوچك ،...

كوچكتر حتي از  گلوگاه يكي پرنده‌

 « احمد شاملو»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۸۴ساعت 23:25  توسط عطا نويدی  | 


شعری از استاد (هوشنگ ابتهاج)

سايه

 چه فكر مي كني؟  

كه بادبان شكسته

 زورق به گل نشسته ايست زندگي

درين خراب ريخته

كه رنگ عافيت ازو گريخته

به بن رسيده راه بسته ايست زندگي

چه سهمناك بود سيل حادثه

كه همچو اژدها دهان گشود

زمين وآسمان زهم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب ، در كبود دره هاي آب

غرق شد

هوا بد است

 تو با كدام باد ميروي ؟

چه ابر تيره اي گرفته سينه ي تورا

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمي شود

 

تو از هزاره هاي دور آمدي

درين دراز ناي خون فشان

به هر قدم نشان نقش پاي توست

درين درشت ناك ديولاخ زهر طرف

طنين گامهاي رهگشاي توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ ونام

به خون نوشته نامه ي وفاي توست

به گوش بيستون هنوز

صداي تيشه هاي توست

 

چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گشت سر بلند

زهي شكوه قامت بلند عشق

كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن هنوز آن بلند دور

آن سپيده

آن شكوفه زار انفجار نور

كهرباي آرزوست

سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بيافتي از نشيب راه  و باز

رو نهي بدان فراز

 

چه فكر ميكني ؟

جهان چو آبگينه ي شكسته ايست

كه سرو راست هم درو شكسته مي نمايدت

چنان نشسته كوه

  دركمين دره هاي اين غروب تنگ

كه راه بسته مي نمايدت

 

زمان بي كرانه  را

تو با شمار گام عمر ما نسنج

به پاي او دمي ست

اين درنگ درد ورنج

 

بسان رود

 كه در نشيب  دره  سر به سنگ ميزند

رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست

زنده باش

  

 

ه. ا. سایه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۴ساعت 15:30  توسط عطا نويدی  |