آخرین مطلب سال 87

گزیده ای از مهمترین اتفاقات سال برای من !

 سه سالی هست که رسم را بر این گذاشته ام که شب آخر سال یک مطب بر حوادث سالی که گذشت بنویسم. مسلما هر گز اتفاقات یک سال در یک مطلب با این حجم نمی گنجد اما من سعی دارم آنچه را که برای خودم از همه بیشتر اهمیت داشته را تقریر کنم و مانند هر سال در این مطلب فقط از موسیقی نمی نویسم. و اما اتفاقات برجسته ی سال 87: 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 15:39  توسط عطا نويدی  | 


سفرنامه  آذربایجان و کردستان

 پس از اتمام کاردانی ام در خوی ، بارها و بارها برای مشخص شدن وضعیت مدرکم به آنجا سفر کردم .پس از پایان سربازی و برای گرفتن مدرک برای ثبت نام کارشناسی باز هم به خوی رفتم ولی جالب اینجا بود هنوز فارغ التحصیل هم نشده بودم چه برسد به مدرک! القصّه، پس از بارها و بارها زنگ زدن به دانشگاه مربوطه گویا نشانی از مدرک کذایی ما پیدا شد و این بار 26 بهمن 1387 گرفتن مدرک کاردانی بهانه ای شد برای دیدن دوباره ی سرزمین آذربایجان و ادامه ی سفر در کردستان.

در خوی -بهمن ماه 1387

صبح ساعت 6 رسیدم به سلماس. هوا زیاد هم سرد نبود. نماز که خواندم راهی خوی شدم.کرایه هزار ودویست تومان بود. راننده می گفت اینجا دو سه ماهی هست که باران و برف درست و حسابی نیامده. برای من هم که 4 سال در آن خطه زندگی کرده بودم این سرد نبودن هوا تعجب آور بود. ساعت 7.30 رسیدم خوی. سرزمینی که بهترین روزهای زندگی را در آنجا گذراندم. نه من که بیشتر همدوره ای های من چنین احساسی نسبت به خوی داشتند. خلاصه بعد از کمی کلنجار رفتن با این کارمند و آن کارمند تازه مدرک موقت را دادند دستم و گفتند 3 ماه بعد باید اصلش را بگیری. حالا مورچه چه است که کله پاچه اش باشد! دیگر رسید جای خوب سفر... سردار شمس آوری که شاعر است و قبلا در دانشگاه کله اش بوی قورمه سبزی میداد از مهاباد ساعت 7  صبح پا را گذاشت روی گاز ماشین و تقریبا ده و نیم 11 بود که رسید به خوی. او هم مثل من بهانه هایی آورده بود برای خوی آمدنش اما هر دو خوب می دانستیم فقط برای دیدار هم این همه سفر کرده بودیم. حالا دیدارمان تازه شده بود با یاد روزها و شبهای خوی که تا صبح ساز میزدم و سردار شعر دکلمه می کرد، و یا بهبهان با آن صفای مردمش و حتی لاهیجان. هر چه بود اینبار پس از اقامتی چند ساعته در خوی راهی مهاباد شدیم. پیش از حرکت با  امین پاکنهاد  که او هم شاعر و مانند سردار تبعیدی بود به مزار شمس رفتیم.با امین از دلیل اینکه چرا وبلاگش را بروز نمیکند حرف زدیم.میگفت پس از شعر "شاغول" خیلی ها به خرده گرفتند و کمی دلسرد شده بود از انتشار اشعار جدیدش. اتفاقا من چقدر از "شاغول" خوشم آمده بود و احساسم را در موردش گفتم. خوب به یاد دارم برای بیرون آوردن ساز در خوی ما باید آژانش می گرفتیم تا کسی مارا نبیند و به قول معروف تابلو نشویم . اما  همینجا بود که به لطف شمس تبریزی ، شهرام ناظری آمد و کنسرت اجرا کرد. حالا مردم خوی دیگر ناظری را خوب می شناسند. دوسالی هست که ناظری به خوی می رود. مراز شمس مانند بارگاه حافظ در شیراز شده. مردم می آیند فاتحه می خوانند . اشعارش که بر در و دیوار محوطه نصب شده را زمزمه می کنند، و می روند. حتی شمع هم روشن می کنند. این مردم دیگر آن کسانی که ما می شناختیم نیستند. گویا نفس شمس بر روح و جانشان اثر گذاشته.

بر مزار شمس تبریزیمناره ی شمس

راه افتادیم طرف مهاباد. شهری که تا به حال ندیده بودم. همیشه پیش از آنکه در جایی نو از ایران پا بگذارم، اضطرابی عجیب دارم. این بار با سردار تا خود مهاباد با صدای بلند گل صد برگ و لولیان گوش کردیم ولذتی عمیق داشتیم به قول مولانا : "همه عمر این چنین دم، نبدم شاد و خرم..." و  الحق بارها این بیت بر ذهنم نقش بست که: « غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحب دلی/ باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را» و در هوای تاریک به مهاباد رسیدیم...

 

خانواده های کرد، فرهنگ موسیقی

مردم کرد را از نزدیک ندیده بودم . بسیار دوستان کرد دارم اما زیستن چند روزه در میانشان برایم غنیمت بود. خانواده هایی که صمیمیت و دوستی بیش از هرچیز در آنها جلوه می کند. هر کدام از آنها یا سازی می زند یا در خانه یک ساز دارد یا اینکه لااقل بلد است بخواند. خلاصه اینکه همه به هنر ایرانی و فرهنگ کردی خود می نازند و چه زیباست لباس فاخر این سرزمین که مردمان کرد با افتخار در بر می کنند تا هنوز بر گوش هر کس فریاد کنند کرد با فرهنگ و گذشته اش زنده است، گذشته ای که غبار زورگار هم بر آن ننشسته. در خانوانده هایی که من دیدم موسیقی جایگاهی بسیار والا دارد. هر جا که رفتم سازی بود. از سه تار که دیگر ساز ملی نشانه ای از فرهنگ ایرانی شده ، تا تنبک و سنتور و حتی نی!

روز اول به غار آبی سهولان، تقریبا در حدود 40 کیلومتری  جده ی مهاباد بوکان رفتیم و با سردار چندین عکس گرفتیم. ورودی اش هزار تومان بود که پیرمرد در باجه همان یک بلیط را داد و پشتش نوشت: "دونفر ،یک بلیط". غار جالبی بود ، در برخی از نقاط  عمق آب به 52 متر می رسید. تنها نکته ی آزار دهنده همان کبوتر های بی شمار بود که با عث آزار هم می شد ولی اینکه در این فصل کسی در غار نبود و ما تنها بازدید کننده گان بودیم یکی از محاسن بود.

غاز آبی سهولان

روز دوم نهار مهمان هنرمند خوب ، کاوه گلابی ( منبت کار و نجار زبر دست ) بودیم. تنبک خوبی هم می نواخت. کمی از نوازندگی شان استفاده کردم و چند عکس یادگاری با ایشان و هنرمندی هایش گرفتیم.

با کاوه گلابی و سردار شمس آوری

در روز دوم اقامت در مهاباد خدمت یکی از نوازندگان و مدرسان موسیقی رفتیم به نام طاهر میر سیدی. مهاباد یکی از برزگترین خوانندگان کرد را با نام عزیز شاهرخ در خود دارد. به هر دلیل نتوانستیم به خدمت آقای شاهرخ برویم. گویا در مهاباد مغازه ی  فروش نوار و سی دی دارد. طاهر میر سیدی در گذشته همکاری هایی با ایشان نیز داشته. یکی از آثارش را نیز به من هدیه کرد که در آن همه سازی میزد! برایم جالب بود که همسرآقای میر سیدی لاهیجانی ست و طاهر از خاطراتش از کنسرت رشت و لاهیجان شهرام ناظری می گفت. با اطمینان ادعا میکرد به جز یکی دو کنسرت، در تمام کنسرتهای ناظری شرکت کرده. عکسی یادگاری که چند سال قبل با ناظری در منزلش گرفته بود به دیوار آموزشگاه زده و نمی دانم به چه دلیل الان خودش هم شبیه ناظری شده بود!

           با طاهر میر سیدی

در مهاباد یکی دو نفر از دوستان قدیمی را که در خوی با هم دانشجو بودیم دیدم. دیدن دوستان قدیمی خیلی لذت بخش است به خصوص اینکه در شهری غریب باشی. با هماهنگی سردار، عصر، آرش خورشیدی (آهنگساز و سرپرست گروه حیران) که دو سه سالی هست با او از طریق اینترنت آشنا بودم از سقز به مهاباد آمد. جمع خوب و صمیمی به وجود آمد. آرش کمانچه میزد و بر خلاف دیشب که همه خواندیم و ساز زدیم، دیگر امشب همه در سکوتی عمیق محو نوازندگی  آرش بودیم. سردار نیز چند بیتی حافظ  دکلمه کرد. و تا پاسی از شب با خانواده ی گرم و صمیمی سردار با آرش گذراندیم.

با آرش خورشیدی در منزل سردار شمس آوری

حرکت به سوی بوکان

با اصرارهای  آرش  به سوی سقز حرکت کردیم. قرار شد اول به بوکان برویم تا آرش پوست برای سازش بخرد. و بعد به سقز برویم. او مدعی بود یکی از بزرگترین فرشگاه های لوازم موسیقی در بوکان است  و جایی بسیار دیدنی ست. کرایه ی سواری از مهاباد تا بوکان دوهزار و پانصد تومان بود که البته آرش هم مثل دیگر عزیزان کرد نگذاشت دست در جیب کنم.

 یک نویدی در بوکان

به فروشگاه رسیدیم و رفتیم داخل. بعد از سلام علیک آرش اینگونه معرفی کرد: آقای نویدی... آقای نویدی!

کریم نویدی- عطا نویدی

کریم نویدی یکی از فعالان موسیقی در بوکان است. او در سازهای بادی هم فعال است و دودوک جالبی ساخته. حتی ادعا میکرد که دودوک های ساخته ی آقای سید قاسم علوی را هم نقد کرده. خودش دیوان هم می نوازد. بیشتر کارهایش در همین ابداعات موسیقی می گذرد. سه تار برقی و مضرابهایی جدید برای عود و تار از"پوست" ساخته که در نوع خود بی نظیر بود. به گفتگو و تجزیه تحلیل در مورد این ساخته ها پرداختیم. کریم نویدی ادعا میکند این مضراب ابداعی تار را برای اساتید بزرگی همچون لطفی و علیزاده و درخشانی و... فرستاده و حتی مجید درخشانی آخرین اثرش با استاد شجریان که احتمالا بزودی به باراز می آید را با همین مضراب نواخته. از مزیتهای این مضراب   صدایی نرم تر نسبت به مضرابهای فلزی است که در برخورد سیم با آن صدای "گززز" خفیفی می دهد ولی در مضرابهای پوستی این اشکال برطرف شده.  وقتی از نویدی سوال کردم آیا این مضراب ساییده هم می شود؟ گفت " من برای دو سال این را تضمین میکنم". او اضافه می کند که اگر نوازنده 10 روز با این مضراب که سبکتر نسبت به مضرابهای معمول است ساز بزند به آن عادت می کند. او همین کار را برای عود انجام داده و مضراب عودش نیز قابل تامل است.  در هر حال برای من به شخصه جالب بود در این نقطه ی دور افتاده نسبت به مرکز،  کسانی هستند که سعی در گسترش و حتی تحول موسیقی ایران زمین دارند. به زعم من، کریم نویدی طی مدتها ممارست و کوشش و تحقیق های پی در پی بر روی سازهای ایرانی به تجربه های خوبی رسیده که باید از این تجارب استفاده کرد. پس از دیدار و گرفتن چند عکس یادگاری، یکی از مضرابهای بداعی اش را به من هدیه داد و من هم پس از بازگشت از سفر برای سجاد پورقناد فرستادم تا تحقیقات بیشتری بر روی این مضراب کند و نتیجه ی حاصل را اعلام کند.

مضراب پوستی تار

مضراب پوستی  در مقایسه با مضراب برنجی

ادامه ی راه ، سقز

باز به طرف سقر حرکت کردیم. و این بار با مینی بوس.حدودا نیم ساعت در راه بودیم تا به سقز رسیدیم. کرایه این طرف هم سیصد و پنجاه تومان با مینی بوس بود. توی مینی بوس یکی از دوستان هنرمند و عضو گروه حیران ،هیمن آسور  مارا از دور دید و برایمان جا گرفت. جالب بود مرا خوب می شناخت و از صمیمیتی که داشت بسیار خوشحال شدم. انگار مدتها بود همدیگر را میشناختیم. تا سقر عکسهایی که با اساتید موسیقی داشتم برایش فرستادم.

در راه به سبب کم خوابی ای دیشب و سرمای راه بد جوری مریض شدم. بعد از دو سه روز یک حمام گرم در خانه ی آرش خورشیدی حسابی چسبید ولی عصر که رفتیم بیرون باد سردی وزید و مریضی ام بدتر شد. شب  سید رضا حسینی  یکی از آواز خوانان با قدرت و با احساس به منزل آرش آمد و یکی دیگر از دوستان به نام وريا فرجي که به قول آرش یکی از قدرتمند ترین نوازندگان دف  میباشد با دف و دهل و تنبک این دو هنرمند را همراهی کرد. مریضی ام بر احساس دیگر دوستان هم تاثیر گذاشت . متاسفانه نتوانستم آن طور که می خواستم از همنشینی با دوستانم لذت ببرم. به هر حال تا ساز آغاز میشد حالم بهتر می شد و وقتی وقفه ای می افتاد حالم رو به بدی می رفت. سید رضا هم که از صوت خوشی برخوردار بود چندین آیه از قرآن کریم تلاوت کرد و آرامشی عجیب به فضا داد و من خوابم برد... به هر حال گذشت.

با سید رضا حسینی

عطا نویدی - هیمن آسور(تنبک نواز)

صبح  دوست عزیز و ارجمند مان و نوازنده ی خوب تنبک ، هیمن آسور به منزل آرش آمد . صبح چهارگاه زدند و بعد هم ماهور و اصفهان . خیلی لذت بردم. بعد از خوردن نهار به شهر رفتیم تا دوری در شهر و بازار بزنیم. از بازار سقز هم دیدن کردم. به اتفاق دوستان خوبی همچون سید رضا و آرش چند ساعتی را در شهر گذراندیم. ساعت 7 شب برای تهران بلیط داشتم . و شب با بدرقه ی خوب دوستان راه افتادم به سمت تهران. از دیواندره و بیجار گذشتیم. به زنجان که رسیدیم برای شام توقف کردیم. از شامی که خانواده ی محترم خورشیدی مرحمت کرده بودند خوردم. تقریبا دیگر تا تهران خوابم نبرد. ساعت حدود 5 بود که به تهران رسیدم. تقریبا ساعت پنج و نیم بود که با سواری راه افتادم به طرف شمال و دقیقا 10 صبح رسیدم منزل.

سفر جالبی بود. از فرهنگ مردم خوب کرد  و همنشینی با آنها لذت بردم. امیدوارم بتوانم در آینده ای نه چندان دور باز به این سرزمین زیبا سفر کنم. من در این سفر فهمیدم هیچ لذتی بالاتر از دیدن دوستان قدیمی و گذراندن لحظاتی با آنان نیست . دوستانی مثل سردار که سالهاست در غم شادی هم شریکیم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 0:40  توسط عطا نويدی  | 


قدیمی ترین وبلاگ موسیقی ایرانی چهارساله شد

  •  

دوست خوب و بزرگوار ما علی کارگر از اسفند ما ۱۳۸۳ تا کنون به نوشتن وبلاگها  کلک خیال انگیز و آستان جانان مشغول بوده و هست. این دو وبلاگ از قدیمی ترین وبلاگهای موسیقی ایرانی هستند. این دوست بزرگوار همواره آرام و آهسته و پیوسته به راه خود ادامه داده و بدور از حواشی مخرب ، سعی در شناساندن موسیقی ایرانی داشته.  همه می توانیم آهنگهای زیبای مورد علاقه ی مان را از این وبلاگها بشنویم و حال و هوایی دیگر را تجربه کنیم. برای این دوست بزرگوار آرزوی موفقیت می کنم و امید دارم که به راهشان همواره ادامه دهند.

شمارا به دیدن این دو وبلاگ دعوت میکنم.

                            

                کلک خیال انگیز             آستان جانان

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:51  توسط عطا نويدی  |