برای بهمن رجبی
مردی که نمی شناسیم اش

اولین باری که نام بهمن رجبی را شنیدم، در توصیفش همان را شنیدم که خیلی ها می شنوند. مردی تند مزاج گاهی بد اخلاق که اگر از تو ناراحت بشود جز فحش و ناسزا نصیبت نیست. اما اولین باری که اورا دیدم جز مهربانی و صفا چیزی در اخلاق و رفتارش نبود. مردی خوش اخلاق و زود جوش در گوشه ای شلوغ از شهر بی در و پیکر تهران.
اورا در منزل یا کلاس(!) سابقش در کوچه ی پیرنیا دیدم. خانه ای محقر که یک اتاق بیشتر نداشت و یک اتاق بزرگتر که می توانستی هال و پذیرایی اش بنامی! یک صندلی با همان اورکت سبز آویزان بر آن و یک قفسه ی آهنین که می گفت هدیه ی یکی از شاگردانم است و حتی آن پارچه هایی که روی پوست تنبک طراحی کرده بودند که لابد صدایش همسایگان رجبی را آزرده نکند هم اهدایی شاگردش (یا دوستدارانش) بود. ولی عکسهای در و دیوار که خود گویای تفکر اوست، بیش از هر چیز جلوه دارد. امیر ناصر افتتاح(معلم راستین هنرش) وشاملو ، گلسرخی وفروغ ، تا دکتر آرین پور و پوستری از صادق هدایت که در پایین اش شعری از شفیعی کدکنی نوشته شده بود :
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد/ گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بکشد عذاب تنهایی را / مردی که ز عصر خود فراتر باشد
یک سال بعد در بعد از اینکه از آن خانه ی تنگ و تاریک در میدان امام حسین باز به میدان انقلاب برگشته به دیدارش رفتم. وقتی زنگ زدم تا آدرس را بپرسم دو سه بار درست آدرس داد تا شیر فهم شوم و بعد که پرسیدم آیا اجازه هست بیایم یا نه ، اندکی تند گفت:" منتظرم بیایید". آدرس سر راست است. در زدم و وارد شدم. این بار با دید وسیعتری او را می دیدم. محل جدید بزرگتر بود. تازه کاغذ دیواری اش را یکی از دوستانش تمام کرده بود. همه ی اجزا همان قبلی ها بود به جز عکس صادق هدایت و شعر زیر آن. وقتی از سرنوشت آن پوستر پرسیدم جواب داد:خیلی از کسانی که می آمدند می گفتند این شعر دراحوال خود توست و چون ریا بود دیگر بر دیوارنزدمش. با شاگردانش خوب حرف می زند. اجازه گرفتم که فیلم و عکس بگیرم و فقط گفت راحت باشید. شاگردانش یک به یک می آیند و می روند. در پس ذهن آدم همه ی سخنان تند رجبی مرور می شود. وقتی از او پرسیدم چرا با این همه محبت و صفا گاهی اینگونه حرف می زنید؟ اول بر افروخت بعد آرام تر شد و گفت: " وقتی من در یک گلستان در میان گلها راه می روم فقط لذت می برم و بو میکشم و می گویم به به! اما وقتی در یک زباله دانی باشم باید نسبت به همان مکان حرف بزنم و دماغم را می گیرم ". رجبی با هنرمندانی که فاسد باشند و اخلاقشان شایسته نباشد اینگونه برخورد می کند که گویی در یک زباله دانی ست. تنها ابزارش در مقابل این کج اندیشان طنز است. به قول خودش وقاحت که به اوج برسد ، طنز گزنده تر خواهد شد.
یکی از دوستان در خواست یادداشتی از وی کرد و او اینگونه از شاملو می نویسد:
"هرگز کسی این چنین فجیع به کشتن خویش بر نخواسته بود که من در زندگی نشستم"
یادم می آید که در خاطراتش می خواندم او در چه شرایطی زندگی می کرد. در محله ی فقیر نشین رشت متولد شد. و نوجوانی اش در کار کردن و کار کردن گذشت. حتی خواندم که گفته بود: "شبها برای اینکه امنیت داشته باشم نزدیک کلانتری می خوابیدم". رجبی با زحمت تنبکی را با اجازه ی برادرش می خرد و ضرب می گیرد. همه ی عوامل دست به دست هم می دهند که رجبی تفکرش با دیگران فرق کند. رجبی با سیاست هم دست پنجه نرم کردو سالها به قول خودش «هتل» بود. تفکر و دیدگاهش به زندگی فرق دارد با خیلی از کسانی که تا به حال دیدم. برای هنر احترامی صد چندان قائل است اما با بی انصافی و نا فهمی در هنر مبارزه می کند. از این همه « بت» سازی در هنر ناراحت است. در یک سخنرانی اش گفت: " ...چنان بتی از «...» ساخته اند که اگر چیزی بگویی ناراحت می روند. به شما یک عمر گفته اند خر باش و نفهم من آمده ام می گویم خودت باش و بفهم... ناراحت می شوی!؟ " آری، برای کسی که هر هفته به کوه می رود و اهل صدها آلودگی نیست خیلی آزار دهنده است کسی که دود افیون و تریاک از فضای زندگی اش می بارید و حتی از بازپروری هم گریخته بود به عنوان یک هنر مند با اخلاق معرفی شود و رجبی در جامعه منفور باشد. رجبی به دنبال نام لقب نیست. اگر بگویی « استاد» ناراحت می شود. او با ادبیاتی متفاوت و با طنزی گزنده به جنگ کج فهمی ها و دو رویی ها در موسیقی رفته و تمام هم و غم خود را در زندگی گذاشته تا گستره ی دید هنر جویان و هنر دوستان و هنر مندان را وسیع تر کند.
اگر تنبک را کامل ترین ساز ضربی دنیا بدانیم بی شک بهمن رجبی برترین نوازنده ی آن در سراسر دنیاست. او 66 سالگی در اوج قدرت و تسلط سازش را می نوازد. انتقاد می کند، و در گوشه ای شلوغ از تهران بی رحم، تنها زندگی می کند. از تمامی حالات و حرفهایش پیدا بود از این خانه ی جدید چقدر خوشش آمده. دیگر اینجا اتاقی بازتر و راحت تر دارد. حتی این خانه ی او هم برازنده اش نیست. در جایی دیگر خواندم از جفایی که به همسر و فرزندانش در طول زندگی توسط شرایط او شده چقدر دلشکسته است. رجبی روحی بزرگ دارد و این روح را باید همچون شاملو، آیدایی دیگر می پروراند و همراهی اش می کرد اما دست سرنوشت با او یار نبود. در میانه ی صحبتها چند شعر را به من می دهد و می گوید برو کپی کن و برای خودت نگه دار. با افتخار می گوید : « شاملو گفت این شعر است!» با خود می پندارم اگر هر کسی هم به جای او بود و شاملوی بزرگ به شعرش را قبول می کرد حتما لقب شاعر را به خود می داد. اما رجبی نه تنها خود را شاعر بلکه استاد تنبک هم نمی خواند و پای نامه هایش فقط می نویسد "تنبک نواز".
او خیلی بیش تر از آنکه در جامعه معرفی شده ارزش دارد. باید به گفتگویش نشست. در مورد عقایدش پرسید. پشت تنبک رجبی خرد پنهان است . پیش از آنکه تنبک نواز باشد متفکر است و همین تفکر اورا به چنین انزوایی کشانده. رجبی خود را فدای تفکرات و هنرش کرد. با تمام ضعفهایی که ممکن است یک انسان داشته باشد و رجبی هم به لحاظ انسان بودن از آن مبرا نیست . او یک تنبک نواز متفکر است، باید از او آموخت و اورا بیشتر شناخت.


