((هو))
آن مرد شصت و چند ساله . آن مرد اول ايران . آن مردي كه هميشه بامردم است
او .. آري او هميشه مي خندد .او در اوج گرفتاري ملت ايران ، در زماني كه جان مردم
به لبشان رسيده ، در زماني كه « انتظار خبري هيچ كس را نيست ». در زماني كه ملت
نا اميد است ، در زماني كه همه ميگريند و ميگريانند !! مي داند راهي جز لبخند زدن
به اين مردم نيست . شايد فهميده است كه در اوج خفقان اين مرز پر گهر تنها لبخند اوست
كه اين درد جانكاه را لحظه اي از ياد مردم ميبرد . لبخند او از آن جهت نيست كه او غم ملت
را نداند ؛ اواين غم را با تمام وجودش حس ميكند .وقتي «مرغ سحر» مي خواند باصدايش
براي اين مردم ميگريد در عمق چشمانش - چشماني كه غروري زيبا دارند -
آن غم را مي توان ديد .اما چه كند ؟ اگر او نخندد ، پس چه كسي به اين مردم لبخند بزند ؟
آنهايي كه خنديدند و شدند(....) بعد از اينكه رفتند پشت ميزهايشان ،خنده را از اين
مردم گرفتند، آنهارا گرياندند . او ميداند تنها اوست كه مردم هنوز به او اطمينان دارند.
اگر نداي كمك سر دهد ، همه مي آيند .رودبار باخاك يكسان شد ، همه گريستند . اونيز
گريست، اما در خلوت ! در نزد مردم با خنده آمد از آنان كمك خواست ، كنسرت داد ،
و بعد مدرسه ساخت . در جايي ديگر سيل آمد .باز هم او بود كه صدايش را براي آن
مردم غمزده، صاف ميكرد تا برايشان بخواند . تنها او بود كه براي مردم« جنوب شهر تهران»
خواند . او بود كه آنان را نيز از ياد نبرده بود . او بود كه هميشه اصرار داشت در مكانهاي
بزرگ كنسرت دهد كه شايد عاشقان بيشتري اورا ببينند . حتي صدا وسيما هم نميتواند
صدايش را پخش نكند . كنسرت او بزرگ ترين حادثه ي اجتماعي ميشود . مي توانستيم
ببينيم كه نبض شهر تهران در آن شبهاي خاطره انگيز در جلوي تالار كشور ميزد ، شايد
هم نبض ايران بود! آري اوست كه در اوج غم ملت ايران ، در حادثه« بم عزيز» آستين
بالاميزند .و« توان زاري اش را به نيروي زندگي بدل ميكند». مي آيد باز ميخندد و
كمك مي طلبد . مي آيد كاري كند ، كارستان . او مجموعه اي را در دست ساخت دارد ،
كه اگر ساخته شود ، بزرگترين در نوع خود در خاورميانه است . او مي خواهد كاري را
بكند ، كه بر عهده مسئولان مملكتي ست . آري او همتي بلند دارد . حتي در جايي مي گويد :
«اگر عمرم كفاف نداد ، ولي خوشحالم اين مجموعه را پي ريزي كرده ام .»
او هميشه خود را خاك پاي مردم خوانده .ولي ما ميدانيم كه او بزرگ مرد تاريخ ملت ايران است.
همه او را دوست دارند . صدايش را ... خنده اش را ... و همتش را .
« شجريان » اسطوره است . مثل حافظ . مثل فردوسي و مثل ...
آري واين بار از قول خواجه ي شيراز ، برايش مي خوانيم
دوران همي نويسد، برعارضش خطي خوش
يارب ! نوشته ي بد از«يار» ما بگردان
يا حق
نويدي