تبليغاتX
همنوا با سوز « ني »
دست نوشته هاي يك نوازنده....(استادشجریان . شهرام ناظری .و...)

             

                   

یاران درود

 

همانطور که میدانید هم اکنون در خدمت سربازی هستم .و با تمام شدن مرخصی امروز باید برگردم .این را گفتم تا دوستانی که پیام میگذارند یا ایمیل مینویسند از جواب ندادن من دلگیر نشوند و مطلع باشند از اوضاع من  . اگرمشکلی پیش نیاید اوایل آذر باز برمیگردم .

 

باسپاس از همراهیتان

نویدی

+ نگاشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:25  توسط عطا نويدي  | 


                                      فرزند پاییز

                        1

در اولین روز پاییز 1319 خورشیدی ، در مشهد ، در خانه ای قدیمی ، درد عجیبی و شیرینی در وجود " افسر" خانم پیچید .حاج آقا "مهدی " سر از پا نمیشناخت . صدا زدند کسی آمد تا کار برای افسر خانم راحت شود .همه آمدند .حاج مهدی  دل توی دلش نبود . رفت تو ی اتاق خودش . به آیینه نگاه کرد ." مهدی خان راستی راستی داری پدر میشی؟" از جلوی آیینه قرآن را برداشت . نیت کرد . کتاب را گشود ، سوره ی یوسف آمده بود . اشک در چشمان مهدی  جوان حلقه زد . ناگهان صدای گریه ی نوزادی از اتاق افسر خانم آمد . مهدی شتابان شد. دخترکی از اتاق بیرون جست و به او گفت .آقا مهدی،  پسراست. پسر . ومهدی لبخندی زد و گفت ".مبارکست. خوش امدی محمدرضا " . نوزاد را بیرون آوردند . پدر در گوشش اذان و اقامه خواند . و بر دستش گرفت و نگاهی عمیق در چشمان پسرش انداخت...

 

 

پسرک بازیگوش همیشه به اتاق پدر میرقت  . آنجا آرام میگرفت . وقتی میدید پدر قرآن میخواند ،محو صدایش میشد . گاهی متحول میشد یک شب آنقدر از صدای پدرش تاثیر گرفت که بی اختیار گریه کرد . مادرش نگران شد و وقتی محمدرضای کوچک از ماجرا گفت ،مادر گفت :"چه حرفا به بگیر بخواب" افسر خانم چه میدانست محمد رضا کیست. محمد رضا بزرگ شد مدرسه رفت فوتبال بازی کرد .در دانشسرا به رادیو گوش میداد . عاشق صدای تار شهناز بود . وقتی هم میرفت منزل ، سر کوچه یک مغازه سمساری بود که کلی صفحه و گرامافون داشت . با هزار منت  صاحب مغازه راضی میشد برای محمد رضا صفحه بگذاره .جوانک محو صدای قمر شد.هفتهی بعد صدای ظلی را شنید . یک روز به یکی از دوستانش که سنتور میزد گفت ای چیست که قمر میخواند ؟ دوستش پاسخ داد: دشتی.و سه گاه و .... . این شد که دستگاها را یاد گرفت . محمد رضا پیش میرفت و موسیقی را همچون عشقی دنبال میکرد .میدانست یک روز باید کسی شود . روزی که دست سرنوشت اورا به تهران فراخواند ، پدر نگاهی غم آلوده بر او کرد . هیچ کدام راضی نبودند به سفر . محمد رضا دلش تنگ میشد و حاج مهدی نگران آینده ی او.اما باید میرفت . او رفت و دیری نپایید پرنیا کشفش کرد و به رادیو رفت .و صدایش برای اولین بار در رادیو پخش شد. اما نمیخواست پدر بفهمد و گفت "من سیاوش هستم، سیاوش بیدگانی". واین شد سیاوش جوان با همکاران جوان خود و گاهی با اساتید آواز میخواند و صدا و تصویرش به پدر رسید . پدر چون صدای محمد رصا را میشنید ،گوش میداد و با صدای ساز دست برگوش می نهاد تا مبادا منکری را مرتکب شود . مادر از اعماق قلب خوشحال بود امال به خاطر حاج مهدی به روی خودش نمی آورد حتی خود حاج مهدی نیز خوشحال بود . ...سیاوش جوان در حافظیه و طوس هر سال غوغا میکرد . با اوج گرفتن موسیقی غریبه در رادیو وتلوزیون شجریان از آنجا بیرون آمد و به دنبالش یاران هم آوازش. انقلاب شد . خوب به باد دارد محمد رضا آن شب آخر ماه شعبان را که ربنا خواند و تاکید کرد که یکی از بچه ها اینرا بخواند  تا پخش شود . اما زیرکی مسئول پخش  تیر را در چله نهاد و فردا قبل از افطار ربنای شجریان پخش شد . زنگ زد جام جم که چرا صدای مرا پخش کردید و پاسخ شنید که تیر ار کمان در رفت . همه میدانند صدای توست . فردا ی آن روز تلفن  زد به پدر- که دیگر بنا به فتوا ساز را هم گوش میداد- که بداند محمدرضا ربنا هم میخواند . آن غروب رمضان حاج مهدی باورش نمیشد که مردم ایران سالها با صدای پسرش افطار میکنند . و چه حالی داشتند حاج مهدی و افسر خانم ...

 

 

از آن روزگار حدود 30 سال میگذرد و هنوز صدای محمد رضا بر آسمان ایران طنین دارد . صدایش غمو شادی مردم است و گاه همتش از قدرتمند ترین افراد هم بیشتر است . او صدای مردم شد و هنوز در 67 سالگی میخواند زیباتر و قدرتمند تر از جوانان . امروز نه افسر خانم مانده  نه حاج مهدی . اما محمدرضا نام پدر و مادر را اعتباری بخشید که برازنده ی شان بود . آری محمد رضا  مردی شد که ایران به او مفتخرست...

 

 

حاج مهدی در اعماق چشمان نوزاد چیزی می دید و لبخند زد . و نوزاد گریست...

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:41  توسط عطا نويدي  | 



هرگونه برداشت یا استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و اطلاع مدیر سایت مجاز میباشد
 


irLearn.com